مدعیان دروغین

خوارج زمان امام علی

یزید، دوازدهمین خلیفه در دمشق خلافت می کند، برایت گفتم که مردم او را به اسم “یزیدسوّم” می شناسند.
سال ۱۲۶ هجری است، در این روزها حکومت با آشوب و شورش های زیادی روبرو شده است، این شورش ها بیشتر از میان خود بنی اُمیّه می باشد.
مروان یکی از بزرگان بنی اُمیّه است و به نام “مروان حِمار” مشهور است. او سپاهی آماده می کند و به سوی دمشق حرکت می کند، او می خواهد دمشق را تصرّف کند و یزید را از خلافت سرنگون سازد.
یزید می داند که نمی تواند با مروان وارد جنگ شود، او تصمیم می گیرد هرطور هست مروان را راضی کند، برای همین نامه ای به مروان می نویسد و به او پیشنهاد حکومت ارمنستان و آذربایجان را می دهد.
مروان می بیند که این لقمه چرب و نرمی است، پیشنهاد یزید را قبول می کند و از جنگ منصرف می شود. یزید هم به سخن خود عمل می کند و حکومت ارمنستان و آذربایجان را به مروان می دهد.۵۴

ماه ذی الحجّه فرا می رسد، یزید بیمار می شود، پزشکان از معالجه او ناامید می شوند، یزید در بستر بیماری افتاده است، او مرگ را در جلوی چشم خود می بیند.
یزید حدود شش ماه بیشتر خلافت نکرده است، شاید او اکنون با خود می اندیشد که آیا حکومت چند ماهه ارزش این همه خون و خونریزی را داشت؟ روز بیستم ذی الحجّه فرا می رسد، آخرین سخن او این است: «افسوس!» و بعد از آن از دنیا می رود.۵۵
بعد از مرگ یزید، برادرش (ابراهیم اموی) به خلافت می رسد، امّا چه خلافتی!
دیگر از آن خلافت هیچ شکوه و عظمتی باقی نمانده است.
مروان فکرهایی در سر دارد، او که در ارمنستان و آذربایجان حکومت می کند، قدرت بیشتری پیدا کرده است. مروان به بزرگان دمشق نامه می نویسد و از آنان می خواهد با وی همکاری کنند.
مروان به سوی دمشق حرکت می کند، سپاهیان دمشق به جنگ او می آیند، امّا در این جنگ از سپاه مروان شکست می خورند، مروان به دمشق نزدیک و نزدیک تر می شود، خلیفه از دمشق فرار می کند. مروان وارد دمشق می شود و مردم به عنوان خلیفه جدید با او بیعت می کنند.
اکنون مروان باید منتظر شورش های بزرگان بنی اُمیّه باشد. آیا مروان خواهد توانست به شورش ها خاتمه دهد؟ جنگ و نزاع در میان بنی اُمیّه پایانی ندارد!۵۶

سال ۱۲۷ فرا می رسد، پسرعموی مروان در شهر حمص قیام می کند، از طرف دیگر خوارج در عراق هم شورش می کنند.
حتماً خوارج را می شناسی؟
خوارج همان کسانی بودند که در جنگ صفین در سپاه علی(ع) بودند وقتی معاویه به شکست خود یقین پیدا کرده بود، قرآن ها را بر سر نیزه کرد، خوارج فریب خوردند و علی(ع) را مجبور به پایان جنگ کردند.
رهبر خوارج (ضحّاک) که در عراق است فرصت را مناسب می بیند و با همراهی یاران خود قیام می کند و کوفه را تصرّف می کند.۵۷
خلاصه آن که امروز حکومت بنی اُمیّه با مشکلات زیادی روبرو است.

آیا هنوز ابراهیم عبّاسی را به یاد داری؟
بزرگ بنی عبّاس را می گویم. او وقتی می بیند ایّام حجّ نزدیک است به مکّه می رود تا هم حجّ به جا آورد و هم برنامه های خود را عملی سازد.
در شرایط فعلی، رفت و آمد یاران او راحت تر شده است، در یکی از روزها عدّه ای از خراسان می آیند و با او دیدار می کنند. آنان دویست هزار سکّه طلا همراه خود آورده اند، این پولی است که مردم خراسان برای کمک به قیام برای ابراهیم عبّاسی فرستاده اند.
چشم ابراهیم عبّاسی به این دویست هزار سکّه طلا می افتد، او خبر ندارد که یارانش برای او کسی را آورده اند که ارزش او از همه این سکّه ها بیشتر است. آنان رمز موفقیّت این قیام را پیدا کرده اند و به مکّه آورده اند.
آن جا را نگاه کن! آن جوان هیجده ساله را می بینی که روبروی ابراهیم عبّاسی با کمال ادب نشسته است؟
او ابومسلم است، ابومسلم خراسانی!
ابومسلم در آینده نقش بزرگی در این قیام خواهد داشت، در آینده او به عنوان «امیر آل محمّد» شناخته خواهد شد. ابومسلم در اطراف کوفه به دنیا آمده است و در نوجوانی به خراسان رفته است.
یاران ابراهیم عبّاسی به ابومسلم می گویند: «این مولای توست». ابومسلم دست ابراهیم عبّاسی را می بوسد و با او بیعت می کند.
ابومسلم بیش از یک سال نزد ابراهیم عبّاسی می ماند، در این مدّت ابراهیم عبّاسی، سیاست و زیرکی ابومسلم را می پسندد، او سرانجام تصمیم می گیرد تا ابومسلم را به عنوان نمانیده جدید خود به خراسان بفرستد.
اکنون ابومسلم به سوی خراسان حرکت می کند و ابراهیم عبّاسی نامه ای به یاران خود می فرستد و از آنان می خواهد تا رهبری ابومسلم را قبول کنند.
در ابتدا آنان از اطاعت ابومسلم سرباز می زنند، زیرا او را جوانی کم سن و سال می یابند ولی سرانجام اطاعت و فرماندهی او را قبول می کنند.۵۸

در سال ۱۲۸ ابومسلم از خراسان به مکّه می آید تا بار دیگر با ابراهیم عبّاسی دیدار کند، در این دیدار سخنان مهمّی رد و بدل می شود و سپس ابومسلم به سوی خراسان حرکت می کند.
ابومسلم افرادی را به شکل تاجر برای دعوت مردم به قیام به همه جای خراسان می فرستد و زمینه را برای قیام مسلحانه آماده می کند.
از طرف دیگر مروان در دمشق بر تخت خلافت نشسته است، او تلاش می کند تا اوضاع را سر و سامان دهد، امّا تلاش های او کمتر نتیجه می دهد، دیگر از آن قدرت و جبروت حکومت بنی اُمیّه خبری نیست، وقتی بزرگان بنی اُمیّه بر سر خلافت اختلاف دارند، دیگر چگونه می توان به دوام این حکومت امید داشت؟
از خراسان هم خبرهایی به گوش می رسد، زیرا آنان از بنی اُمیّه ظلم ها و ستم های زیادی دیده اند.
ای مردم! آیا می دانید چه کسی خلیفه شده است؟ ستمکاری خودخواه که فقط به فکر خود و خاندان خود است، خلیفه مانند امپراتور روم و شاهان ایران زندگی می کند. این حکومت تعداد زیادی از فرزندان پیامبر را به شهادت رسانده است. ما باید برای خونخواهی خون آنان قیام کنیم.۵۹

قرآن همه مسلمانان را برابر می داند، امّا بنی اُمیّه به نژاد عرب امتیازات خاصّی دادند. آنان مردم را به دو دسته تقسیم می کنند: عرب و غیرعرب. این بعضی از قانون های معاویه است که سال هاست در همه جا اجرا می شود:
۱ – کسی که عرب نیست حق ندارد با زن عرب ازدواج کند.
۲ – قاضی و فرماندار باید حتما عرب باشد.
۳ – با وجود عرب، نباید غیر عرب، امام جماعت بشود. همچنین اگر جایی عرب باشد، غیر عرب حق ندارد در صف اوّل نماز جماعت بایستد.۶۰
ابومسلم می داند که مردم ایران زمین از این بی عدالتی ها خسته شده اند، آنان به دنبال عدالت می گردند. ابومسلم از علاقه مردم خراسان به آل محمّد آگاهی دارد، برای همین به اسم «آل محمّد» برنامه های خود را آغاز می کند، او به مردم قول می دهد که عدالت و برابری را برقرار کند، به طوری که عرب با غیرعرب هیچ تفاوتی نداشته باشند، مردم خراسان به ابومسلم علاقه پیدا می کنند و او رانجات دهنده خود می دانند.
ابومسلم مردی کاردان، شجاع، با تدبیر و بسیار سخت گیر است، او برای آینده برنامه های زیادی دارد.
ابومسلم می داند که برای پیروزی باید بر خراسان تمرکز کند، زیرا این سرزمین دو ویژگی دارد:
اوّل: خراسان از مرکز حکومت دور است و این دوری مسافت به او اجازه می دهد تا فعالیّت خود را افزایش دهد.
دوم: مردم این منطقه به خاندان پیامبر علاقه دارند، آنان خیال می کنند که بنی عبّاس نیز از خاندان پیامبر هستند.
مردم خراسان نمی دانند که بنی عباس از نسل عباس عموی پیامبر می باشند. آنها نمی دانند که خاندان پیامبر به کسانی گفته می شود که از نسل پیامبر و فرزندان فاطمه(س) هستند.
اهل خراسان که از این ستم ها خسته شده اند، به دنبال هر ندایی که بلند شود می آیند و دیگر کار ندارند که صاحب این ندا، از بنی عباس باشد یا از فرزندان فاطمه(س).

سال ۱۳۰ فرا می رسد، نامه ای مهم به دست ابومسلم می رسد. این نامه از طرف ابراهیم عبّاسی است. ابراهیم عبّاسی همراه این نامه پرچم بزرگی را نیز برای ابومسلم می فرستد. در این نامه از ابومسلم خواسته شده است تا قیام را آغاز کند و دست به شمشیر ببرد.
ابومسلم به یاران خود خبر می دهد که روز ۲۵ شعبان، قیام آغاز خواهد شد.
حتماً دوست داری بدانی که ابومسلم قیام را از کجا آغاز می کند؟
او در خراسان است، امروز خراسان سرزمین بزرگی است، ازبکستان، تاجیکستان، ترکمنستان و شمال شرق ایران در این منطقه جای دارد. به راستی ابومسلم از کجای خراسان قیام را آغاز می کند؟
اطراف شهر «مَرو» در ترکمنستان.
اینجا روستای «سفیدنج» است، جایی که ابومسلم آن را برای آغاز قیام انتخاب کرده است، روستایی آباد که در اطراف آن شصت روستا قرار دارد.
شب ۲۵ شعبان فرا می رسد، از آن ۶۰ روستا یاران ابومسلم به سوی او می آیند، آنان آتش زیادی روشن می کنند. این علامت قیام آن ها می باشد.
صبح که فرا می رسد، ابومسلم پرچم «سحاب» را بر نیزه ای که ۶ متر ارتفاع دارد، نصب می کند و آیه ۳۹ سوره حجّ از قرآن را می خواند: «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَـتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُـلِمُوا… به کسانی که ظلم شده است، اجازه جهاد داده شده است».
ابومسلم با یاران خود سخن می گوید: «ای مردم! آیا می دانید چرا این پرچم را “سحاب” نام نهاده ایم؟ سحاب به معنی ابر است. این پرچم به مانند ابر به همه جا خواهد رفت و ما سرتاسر زمین را فتح خواهیم کرد، بدانید که قیام ما جاودان است و تا ظهور حضرت عیسی(ع) باقی خواهد ماند».
صدای اللّه اکبر به آسمان می رود، همه شعار می دهند:
الرضا من آل محمّد.
فرمانروایی از آل محمّد، امام ماست.
آیا کسی می داند که منظور از این فرمانروا کیست؟
ابومسلم دستور می دهد تا همه یارانش لباس سیاه به تن کنند، لباس سیاه، نشانه این قیام است.
ابومسلم معتقد است که هیبت رنگ سیاه از همه رنگ ها بیشتر است و ترس را در دل دشمن می اندازد.
یاران او می توانند از این لباس سیاه بهره برداری سیاسی کنند. لباس سیاه، لباس عزا است.
ما در عزای حسین(ع) و زید، سیاه به تن کرده ایم!! ما می خواهیم انتقام خون آن ها را از بنی اُمیّه بگیریم!
ابومسلم آماده می شود تا به شهر «مرو» حمله کند و آن شهر را از دست حکومت بنی اُمیّه آزاد گرداند.۶۱

به مروان خبر می دهند که فرستاده ای از طرف فرماندار «مرو» رسیده است. مروان او را به حضور می طلبد، او نامه ای به مروان می دهد. مروان آن نامه را می خواند.
در این نامه فقط چند بیت شعر نوشته شده است. ترجمه آن اشعار این است: «در اینجا آتشی زیر خاکستر می بینم و می ترسم به زودی زبانه کشد، کاش می دانستم بنی اُمیّه بیدارند یا خواب!».
این نامه یک هشدار است. مروان می فهمد که شورشی در حال شکل گیری است، مروان دستور می دهد تا ماجرا را پیگیری کنند و بفهمند که شورش در کجا ریشه دارد؟
مأموران حکومتی موفّق می شوند که یکی از یاران ابراهیم عبّاسی را دستگیر کنند، او مأموریت داشت تا نامه ای را از طرف ابراهیم عبّاسی برای ابومسلم به خراسان ببرد. مأموران نامه را از او می گیرند و با خواندن آن نامه می فهمند که فتنه خراسان زیر سر ابراهیم عبّاسی است.
وقتی مروان از ماجرا باخبر می شود دستور می دهد تا هر چه سریع تر ابراهیم عبّاسی را دستگیر کنند و به دمشق بیاورند و به زندان اندازند.۶۲
مروان خیال می کند که با زندانی شدن ابراهیم عبّاسی دیگر کار تمام است، او نمی داند که ابومسلم به تنهایی این قیام را رهبری خواهد کرد.
مروان با خود فکر می کند اکنون که ابراهیم عبّاسی دستگیر شده است، دیگر فرستادن نیرو به «مرو» لازم نیست. مروان نگران شورش در شهرهای دیگر است.
فرماندار «مرو» در انتظار نیروی کمکی است، او هر چه صبر می کند از نیروی کمکی خبری نمی شود، او نامه ای به فرماندار عراق می نویسد و از او کمک می خواهد. فرماندار عراق هم به او می نویسد که من سپاهی ندارم.
ابومسلم روز به روز یاران زیادتری پیدا می کند و بعد از سامان دهی سپاه خود به «مرو» حمله می کند و آنجا را تصرّف می کند.
با تصرّف مرو، ابومسلم و یارانش به موفقیّت خود ایمان بیشتری پیدا می کنند.
ابومسلم دستور می دهند تا از مردم شهر بیعت بگیرند. مراسم بیعت برگزار می شود، همه مردم عهد و پیمان می بندند که ولایت فرمانروایی از آل محمّد را بپذیرند و از او اطاعت کنند.
ابومسلم نه پاسداری دارد و نه دربانی. او بسیار ساده زندگی می کند و همین باعث می شود که مردم به او علاقه بیشتری پیدا می کنند.
اکنون در شهر، یک سخنران برای مردم از فضائل آل محمّد(ص) می گوید و ظلم ها و ستم های بنی اُمیّه را بازگو می کند.
به راستی این فرمانروایی که از آل محمّد است، کیست؟ هنوز هیچ کس نمی داند، سیاست این است که مردم هنوز خیلی چیزها را ندانند.
اکنون یاران ابومسلم خود را آماده می کنند تا به دیگر شهرهای مهم خراسان حمله ببرند. هدف بعدی، شهر نیشابور است.۶۳

ابومسلم برای آینده برنامه ریزی دقیقی نموده است، او می خواهد به ترتیب نیشابور، گرگان، ری، اصفهان را تصرّف کند و بعد از آن به سوی عراق حمله کند، او می داند که برای رسیدن به این هدف نیاز به زمان دارد، او برای دو سال برنامه ریزی کرده است.
آری! ابومسلم امیدوار است که سپاه خراسان در سال ۱۳۲ بتواند کوفه را فتح کند، با فتح کوفه دیگر راه زیادی برای سقوط دمشق نخواهد ماند.
اکنون ابومسلم امیر سرزمین خراسان است، او فرمانده ای برای سپاه خراسان انتخاب می کند و دستور حمله را صادر می کند، سپاه ابومسلم به سوی نیشابور حرکت می کند.۶۴

در اینجا می خواهم در مورد گروه های مختلف برایت سخن بگویم، تو باید از شش گروه مطّلع باشی تا بتوانی همراه من حوادث را پی گیری کنی:
گروه اوّل: بنی اُمیّه
آنان پیرو خلیفه می باشند، مروان بر تخت خلافت نشسته است. بعد از این که اختلافات میان بزرگان بنی اُمیّه روی داد، این حکومت با مشکلات زیادی روبرو شده است.
گروه دوم: سادات حسنی
آنان که از نسل امام حسن(ع) می باشند، به فکر قیام هستند و با سیدمحمّد بیعت کرده اند، همان سیّدمحمّد که از سادات حسنی است و عده ای او مهدی موعود می دانند.
گروه سوم: زیدی ها
آن ها می گویند هر کس از نسل فاطمه(س) باشد و قیام کند، امام است، اگر یادت باشد گفتم که یحیی، پسر زید در خراسان قیام کرد و قبل از شهادتش، سیّدمحمّد را به عنوان امام بعد از خود معرّفی نمود، (همان سیّد محمّد که از سادات حسنی است و مردم او را مهدی موعود می دانند). اکنون زیدی ها او را به عنوان امام خود قبول دارند. گروه زیادی از زیدی ها در کوفه زندگی می کنند.
گروه چهارم: بنی عبّاس
رهبر آنان ابراهیم عبّاسی است. قبلاً برایت گفتم که ابراهیم عبّاسی با سیّدمحمّد بیعت کرد، ولی در حال حاضر ابراهیم عبّاسی برنامه های خود را ادامه می دهد. او ابومسلم را به خراسان فرستاده است و معتقد هستند باید قیام را از آنجا شروع کرد. ابراهیم عبّاسی در همان منطقه حُمیمَه (اردن) به سر می برد.
حتماً کیسانی ها را به یاد داری. آنان پیروان محمّدحنفیه هستند و بعد از مرگ رهبر خود، اکنون ابراهیم عبّاسی را به عنوان امام خود قبول دارند. در واقع کیسانی ها استقلال خود را از دست داده اند و پیرو بنی عبّاس شده اند.
گروه پنجم: خوارج
آن ها در گوشه و کنار جهان اسلام دست به شمشیر می برند. مدّتی پیش، آنان موفّق شدند کوفه را تصرّف کنند ولی سرانجام شکست خوردند و آن شهر را ترک گفتند. آنان اکنون بیشتر در سیستان ایران مستقر هستند.
آیا می دانی چرا خوارج تاکنون نتوانسته اند در کار خود موفق باشند؟ آنان از یک رهبر، اطاعت نمی کنند. هر گروهی برای خودش، رهبری دارد، آنان بدون برنامه ریزی دقیقی دست به شمشیر می برند.
گروه ششم: شیعیان (شیعه جعفری)
شیعیان همان پیروان امام صادق(ع) می باشند و از دستور آن حضرت اطاعت می کنند. حتماً می دانی امروز بیشتر شیعیان در کوفه زندگی می کنند، در واقع امروز کوفه، مهد شیعیان است.
سؤل مهمّی که باید جواب آن را پیدا کنیم این است: برنامه امام صادق(ع) در این شرایط چیست؟
به راستی آن حضرت به چه فکر می کند؟

شیعیان من! به سوی من بیایید!
به مدینه سفر کنید! بیایید تا شما را از اقیانوس دانش خویش بهره مند کنم!
این فرصتی است طلایی که برای شیعیان پیش آمده است و هرگز تکرار نخواهد شد.
آری! بعد از وفات پیامبر، شیعه ظلم های زیادی دیده است، کسانی که بر تخت حکومت نشستند، مانع رشد مکتب شیعه شدند، نقل حدیثی که در مقام علی(ع) و فرزندان آنان باشد، جرم بود، آنان دین خدا را دستخوش تغییرات قرار دادند و تا توانستند در دین بدعت ایجاد کردند.
درست است که علی(ع) به مدّت پنج سال به حکومت رسید، امّا در این پنج سال علی(ع) گرفتار جنگ هایی با دشمنانش بود، بعد از علی(ع) هم حکومت معاویه تا آنجا که توانست سخن و نام علی(ع) را از خاطره ها زدود.
اکنون، بنی اُمیّه سرگرم شورش ها و قیام ها می باشد، آن خفقان ها و فشارها تمام شده است، باید امروز را غنمت شمرد.
معلوم نیست که بعد از بنی اُمیّه چه حکومتی روی کار آید و آیا به شیعه اجازه نشر معارف خود را بدهد یا نه.
شیعیان باید برای بهره بردن از علم و دانش امام صادق(ع) به مدینه بروند. این فرصتی که پیش آمده است، هرگز تکرار نخواهد شد.
سال های طلایی برای شیعه فرا رسیده است.
شیعیان با آزادی کامل نزد امام خود می روند، سؤل می کنند، پاسخ می شنوند، کتاب می نویسند و برای هزاران سال یادگار می گذارد. فقط از شهر کوفه، هشتصد نفر، از امام صادق(ع) علم و دانش می آموزند.۶۵
یادت می آید وقتی برای بار اوّل خدمت امام رفتم، امام چقدر در مورد ارزش علم سخن به میان آورد و گفت که مقام دانشمندی که دیگران از دانش او بهره ببرند از عبادت هفتاد هزار عابد بالاتر است و در روز قیامت خدا سیاهی قلم را بر خون شهید برتری می دهد.۶۶
این سخنان را جوانان کوفه شنیده اند و برای همین به سوی مدینه در حرکت هستند.
امروز امام صادق(ع) به فکر بیان مکتب تشیّع است. بنی عبّاس به فکر حکومت هستند، آن ها نمی دانند که اگر حکومت ماندنی بود، هرگز به آنان نمی رسید، دنیا می گذرد، حکومت ها هم می آیند و می روند، آنچه باقی می ماند، مکتب و فکر و اندیشه است. امام به فکر ساختن مکتب شیعه است، چیزی که هزاران سال خواهد ماند و مایه سعادت و رستگاری همگان خواهد شد.
امام جوانان شیعه را به کاری بزرگ فرا می خواند…
نزد من بیایید تا برای شما دین واقعی را بیان کنم، قرآن را تفسیر کنم، فقه را برای شما بگویم، از توحید برای شما بگویم…
نزد من بیایید…
برگرفته از کتاب صبح ساحل نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *