اصحاب و شاگردان

نخستین دیدار هشام با امام به حق ناطق حضرت جعفر صادق

شیخ کشی از عمر بن یزید نقل کرده که او گفت: پسر بردارم، هشام بن حکم، در ابتدا، بر مذهب جهمیه [ ۱۳۳۱ ] بود. روزی از من
خواست که او را به حضور حضرت صادق (ع) ببرم [صفحه ۳۹۴ ] تا با آن بزرگوار در امور مذهبی صحبت کند، در پاسخ وی
گفتم: اول باید از حضرتش اجازه بگیرم، سپس خدمت حضرت شرفیاب شدم، و برای تشرف هشام اجازه گرفتم. پس از بیرون
آمدن از محضر حضرت به فکر جسارت و بیباکی برادرزادهام افتادم، با خود گفتم: خوب است با تذکر حالت هشام تجدید اجازه
کنم مبادا پس از ملاقات، در اثر سوء ادب او، موجبات شرمندگی برایم فراهم شود. برگشتم و به امام عرض کردم: برادر زیاده من
خبیث است، با این حال اجازه میدهید شرفیاب شود؟ فرمود: آیا بر من بیمناکی؟ بیمناک مباش. از اظهارم شرمنده شدم، برادرزادهام
را به محضرش بردم، پس از آن که در خدمت آن بزرگوار نشست، حضرت از وی مسئلهای پرسید. او مهلت خواست. امام مهلتش
داد. چند روزی هشام در صدد تهیه جواب بود، عاقبت نتوانست جوابی تهیه نماید. دوباره به محضر امام شرفیاب شد، اظهار ناتوانی
کرد و جواب مسئله را از امام استفاده نمود. در جلسه دوم، مسئله دیگری که بنیان مذهب باطل هشام را متزلزل میکرد سؤال فرمود.
مجددا هشام نتوانست از عهده جواب برآید، با حال حزن و اندوه حیرت مرخص شد و چند روزی به حال حیرت و بهت بسر برد.
برای مرتبه سوم، از من خواهش کرد که وسیله ملاقاتش را با حضرت فراهم کنم. از حضرت ثالثا اجازه ملاقات برایش خواستم،
فرمود: فردا شب، انشاءالله، در فلان نقطه حیره، منتظرم باشد که ملاقاتش خواهم کرد. فرمایش حضرت را به هشام ابلاغ کردم. از
فرط اشتیاق قبل از وقت مقرر به آن مکان شتافت و به فیض ملاقات [صفحه ۳۹۵ ] نائل شد و از اشراق انوار آن نیر اعظم دانش،
دلش به نور ولایت منور گردید. عمر بنیزید گوید: بعدا از هشام سؤال کردم آن ملاقات چگونه برگزار شد؟ گفت: من قبلا به
صفحه ۱۸۷ از ۲۸۴
مکان موعود رسیده به انتظار مقدم شریفش بودم، ناگهان در حالی که بر استر سوار بود تشریف آورد؛ همین که به من نزدیک شد
و چشمم به جمالش افتاد چنان هیبتی از ملاقات آن بزرگوار به من دست داد که نیروی انتخاب مطلب برای پرسش بلکه قدرت
گفتار را از دست دادم. زمانی حضرت منتظر گفتار و پرسش من بود، این انتظار با وقار باعث فزونی تحیر من شد، عاقبت مرا به حال
خود گذاشته، موکب به بعضی از کوچههای حیره راند؛ پس از تشریف بردنش به خود آمده یقین کردم که آن حالت فقط از نظر
عظمت روحانی و موقعیت ربانی او برای من به وجود آمده بود. پس از این نظره الهی دیده دلش بینا گشته از ارداتمندان آستان
.[ ولایت گردید. [ ۱۳۳۲
برگرفته از کتاب اصحاب امام صادق علیه السلام نوشته: علی محدث زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *