اصحاب و شاگردان

اصحاب و شاگردان امام صادق (ع) – سلیمان بن مهران کوفی، ابومحمد، (اعمش)

اشاره
شیخ طوسی او را از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده [ ۷۹۶ ]، و ابنشهر آشوب او را از خواص اصحاب امام صادق (ع) میداند
[ ۷۹۷ ] او معروف به کثرت حفظ حدیث بوده، و با آن که شیعی مذهب است، علمای جمهور او را تجلیل و تعظیم نمودهاند. [ ۷۹۸ ]
بخاری، مسلم، ترمذی، ابوداود، نسائی، و ابنماجه در صحاح ششگانه خود از او حدیث نقل کردهاند. [ ۷۹۹ ]. ابنمعین و نسائی و
عجلی او را توثیق نموده، و عجلی دربارهی وی چنین گوید: اعمش، ثقه و محدث است، و در عصر خود محدث کوفه بوده، و چهار
هزار حدیث از او نقل شده، لیکن کتابی از وی در دست نیست؛ و شیعی مذهب است. [ ۸۰۰ ]. [صفحه ۲۳۲ ] عبدالکریم شهرستانی او
را از رجال شیعه شمرده [ ۸۰۱ ]، و ابنقتیبه نیز، در المعارف، او را شیعی میداند. [ ۸۰۲ ]. جوزجانی در ترجمه زبیدیامی (که از
عدهای در کوفه بودند که مذهبشان پسندیده نبود و آنان رؤسای محدثین کوفهاند، مانند: زبید، منصور و » : شیعیان است) گوید
البته منظور جوزجانی از مذهب ناپسند، تشیع است کما اینکه ذهبی نیز چنین گفته. [ ۸۰۳ ]. علمای عامه نیز او را تلامذه امام .« اعمش
صادق (ع) میدانند، و برتری او را بر دیگران، در قرائت قرآن و علم به فرائض و حفظ حدیث، پذیرفتهاند. [ ۸۰۴ ]. وقتی هشام بن
عبدالملک خواست، از جهت تشیع، اعمش را امتحان کند؛ نامهای برای وی فرستاد و در آن نامه از وی تقاضا کرد که فضائل عثمان
و کارهای ناپسند علی (ع) را بنویسد. اعمش نامه را گرفت و به گوسفندی که در کنارش بود خورانید و به نامهرسان گفت که
جواب نامه همین بود. قاصد اصرار کرد تا جواب دریافت کند. اعمش به ناچار نوشت: امام بعد، اگر برای عثمان مناقب و مفاخر
اهل عالم جمع باشد تو را نفعی نبخشد، و اگر برای علی (ع) بدیهای اهل زمین جمع باشد به تو زیانی نرساند، بر تو باد به تزکیه
« علامه اسلام » نفس خویش. [ ۸۰۵ ] ابن ابیلیلی، قاضی کوفه، اعمش را سرور و بزرگ کوفه معرفی میکرد [ ۸۰۶ ] و او را
مینامیدند. [ ۸۰۷ ]. اعمش را در حفظ و قرائت حدیث ستودهاند، و او را یکی از اعلام و مقارن زهری [ ۸۰۸ ]. [صفحه ۲۳۳ ] که در
حجاز میزیسته شمردهاند. [ ۸۰۹ ]. ابنخلکان، اعمش را ثقه، عالم و فاضل خوانده است. [ ۸۱۰ ]. مرحوم شهید ثانی، قدس سره، در
جای بسی تعجب است از » : تعلیق بر خلاصه (که گفته: یحیی بن وثاب مستقیم است چون اعمش او را ذکر کرده) میفرماید
مصنف، که یحیی بن وثاب را موثق دانسته، چون اعمش از او نقل کرده، اما خود اعمش را ذکر نمیکند در حالی که سزاوار است
که یاد شود به واسطه فضل و درستی که دارد؛ حتی علمای عامه هم او را ثناء گفته اند، با اینکه او را شیعی مذهب میدانند؛ و
[ ۸۱۱ ]. سید الحکاء میرداماد [ ۸۱۲ ] .« شگفتآورتر اینک دیگر از بزرگان نیز از او یاد نکردهاند، و از ترجمهاش غفلت نموده اند
صفحه ۱۱۱ از ۲۸۴
سلیمان بن مهران اعمش کوفی مشهور را [صفحه ۲۳۴ ] شیخ، در کتاب رجالش، از اصحاب امام صادق (ع) » : رحمه الله، گوید
شمرده، و میگوید که ابومحمد سلیمان بن مهران اسدی معروف به فضل و وثاقت و جلالت و استقامت و تشیع است. و علمای عامه
بر او ثناء گفتهاند، و در عین این که او را شیعی میدانند، توثیق و تجلیل نمودهاند. و شگفتآور اینکه ارباب رجال از ذکر ترجمه و
شرح حالش غفلت نمودهاند، در حالی که سزاوار بود با آن علو قدر و شخصیتی که داشته از او یاد شود. از اعمش هزار و سیصد
که در وقایع سنین و شهور است) گوید: در پانزدهم ربیع ) « توضیح المقاصد » ۸۱۳ ]. شیخ بهائی (ره) در ] «. حدیث نقل شده است
الاول (سال ۱۴۸ )، سلیمان بن مهران اسدی، اعمش، مکنی به ابومحمد که از زهاد و فقهای عصر خود بوده، وفات کرد [ ۸۱۴ ]؛ و آن
چه از تواریخ به دست آمده، وی شیعه امامی است، و تعجب این است که اصحاب، او را در کتب رجال یاد نکردهاند. سپس
داستانی از اعمش با ابوحنیفه نقل میکند که چنین است: روزی ابوحنیفه به او گفت: ای ابومحمد! شنیدم از تو که میگفتی
خداوند نعمتی را که از بنده سلب کند در عوض نعمت دیگری به وی عطا فرماید؛ خداوند نعمت بینایی را که از تو سلب کرده چه
در عوضش به تو داده؟ اعمش گفت: این نعمت که مانند تو را نبینم. [ ۸۱۵ ]. [صفحه ۲۳۵ ] نویسنده گوید: در تشیع اعمش خلافی
نیست، و از روایاتی که از او نقل شده به خوبی (تشیع اش) ظاهر میگردد، مانند این حدیث که خاصه و عامه ذکر کردهاند که
اعمش بر منصور وارد شد، و منصور از او پرسید: چند فضیلت درباره حضرت علی بن ابیطالب (ع) روایت میکنی؟ گفت: ده هزار
حدیث. [ ۸۱۶ ]. در کتاب بحارالانوار، از حسن بن سعید نخعی، از شریک بن عبدالله قاضی نقل شده که گفت: من در آخرین روز
زندگی اعمش، نزدش رفتم که ناگاه ابنشبرمه و ابن ابیلیلی و ابوحنیفه به عیادتش آمدند و احوال او را پرسیدند. اعمش در جواب
گفت که ضعف شدیدی در خود احساس میکند. آن گاه یاد گناهان خود کرد و گریست. ابوحنیفه گفت: ای ابومحمد! از خدا
بترس و فکری به حال خود کن چه تو در آخر روز از ایام دنیا و اول روز از ایام آخرت میباشد؛ همانا تو احادیثی در فضیلت علی
انا قسیم » (ع) نقل کردهای که اگر از آنها برمیگشتی برای تو بهتر بود. اعمش گفت: مثل چه، یا نعمان؟ ابوحنیفه گفت: مانند
مرا بنشانید و به جایی مرا تکیه دهید – سپس گفت: به – « اقعدونی سندونی » ؟ اعمش گفت: از برای مثل من این را میگویی .« النار
خدایی که بازگشت من به سوی اوست سوگند، حدیث کرد موسی بن طریف – و من اسدی که از او بهتر باشد ندیدم – و گفت:
انا قسیم النار اقول هذا ولیی » : شنیدم از عبایۀ بن ربعی (بزرگ عشیره حی) که گفت: شنیدم از حضرت امیرالمؤمنین (ع) که فرمود
من قسمت کننده جهنم میباشم به آتش فرمان میدهم این دوست من است او را رها کن، و این دشمن – « دعیه و خذا عدوی خذیه
من است او را بگیر. سپس اعمش ادامه داد و گفت: حدیث کرد مرا ابوالمتوکل ناجی، در زمان امارت حجاج (که در زمان
حکومتش بسیار سب و شتم علی علیه السلام را مینمود)، از ابوسعید خدری [ ۸۱۷ ] که رسول خدا (ص) فرمود: چون روز قیامت
شود خداوند عزوجل من و علی را [صفحه ۲۳۶ ] امر کند که بر صراط بنشینیم و فرماید که در بهشت داخل کنید هر که را که به من
ایمان آورده و شما را دوست داشته و داخل در آتش کنید هر که را که به من کافر گشته و شما را دشمن داشته. پس ابوسعید گفت
که رسول خدا (ص) فرمود: ایمان به خدا نیاورده کسی که به من ایمان نیاورد، و ایمان به من نیاورده کسی که علی را دوست
۸۱۸ ] – هر کافر و ناسپاس معاند حق را به دوزخ ] « القیا فی جهنم کل کفار عنید » نداشته باشد. آن گاه این آیه را قرائت نمود
اندازید -. ابوحنیفه چون این حدیث را شنید، ازار خود را بر سر کشید، و گفت: برخیزید و برویم. شریک بن عبدالله گوید: اعمش
آن روز را شام نکرد، و از دنیا رفت. [ ۸۱۹ ]. علامه مامقانی گوید: از جمله روایاتی که دلیل بر تشیع اعمش است روایتی است که او
از امام صادق (ع) نقل کرده که حضرت فرمود: هر کس بر کفش مسح کند، مخالف خدا و رسول و کتاب خداست و وضویش
ناتمام و نمازش با آن وضو مجزی نیست. [ ۸۲۰ ]. مرحوم پدرم، در سفینۀ البحار، دو داستان از اعمش نقل میکند که ما در اینجا
ترجمه آن را ذکر میکنیم: [صفحه ۲۳۷ ] داستان اول – اعمش گوید: در مدینه طیبه، کنیز سیاه چهره نابینایی بود که به مردم آب
میداد و میگفت: بیاشامید به محبت امیرالمؤمنین (ع).سپس او را در مکه دیدم که بینا شده و به مردم آب میداد، و میگفت:
صفحه ۱۱۲ از ۲۸۴
مردی را دیدم که به من گفت: تو دوستدار علی » : بیاشامید به محبت کسی که چشم مرا به من رد کرد. از جریانش پرسیدم، گفت
بن ابیطالب (ع) میباشی؟ گفتم: آری. گفت: بارالها! اگر این زن راست میگوید، چشمش را به او برگردان. به خدا قسم، خدا
۸۲۱ ]. داستان ] .« چشمم را به من برگردانید. از آن شخص پرسیدم که تو کیستی؟ گفت: من خضرم و از دوستان علی (ع) میباشم
دوم – در کتاب تفسیر فرات بن ابراهیم کوفی، از اعمش روایت شده که گفت: برای انجام مراسم حج به سوی مکه حرکت
میکردم، همین که مقداری راه پیمودم، زن کوری را در راه دیدم که میگفت: بارالها، به حق محمد و آل محمد، چشم مرا به من
برگردان، از سخنش تعجب کردم، گفتم: چه حقی محمد و آلش بر خدا دارند، بلکه خدا بر آنان حق دارد. گفت: ساکت باش،ای
نابخرد دون! خداوند راضی نشد مگر به قسم یاد کردن به حق ایشان، و اگر آنان حقی نداشتند به حق آنان قسم یاد نمیکرد.
۸۲۲ ] – به جان تو سوگند، که ] « لعمرک انهم لفی سکرتهم یعمهون » پرسیدم: در کجا قسم یاد کرده؟ گفت: در این آیه شریفه
در لغت عرب به معنای حیات و زندگی است. اعمش گوید: در « عمر » ایشان در مستی خود حیران میزیستند و سرگردان بودند – و
بازگشت از حج آن نابینا را دیدم که بینا شده و در جای خود نشسته و میگوید: ای مردم! علی (ع) را دوست بدارید که علاقه به او
نجات دهنده از جهنم است. پیش رفتم و سلامش کردم و از حالش جویا شدم، گفت: رسول خدا (ص) و علی (ع) آمدند، و پیامبر
اکرم (ص) دست بر چشمم کشید بینا شدم؛ و امر فرمود: بنشین در جای خودت، تا مردم از حج باز گردند، و به آنان اعلام کن که
محبت علی امیر المؤمنین (ع) نجات دهنده از آتش جهنم است. [ ۸۲۳ ]. گفتهاند که با آن که اعمش مردی تنگدست و حاجتمند
.[ بود همواره به سلاطین و اغنیاء به چشم خواری نگریست، آن گونه که آنان در چشم احدی به این مقدار خوار نبودند. [ ۸۲۴
الزهرا » [صفحه ۲۳۸ ] از برای اعمش حکایات و نوادر بسیاری نقل شده است. ابن طولون شامی [ ۸۲۵ ] کتابی در نوادر وی موسوم به
تألیف نموده است. [ ۸۲۶ ]. ولادت اعمش در شب عاشورای سال ۶۱ و وفاتش در نیمه ربیع الاول ۱۴۸ « لا نعش فی نوادر الاعمش
واقع شده است. [ ۸۲۷ ]. گفتهاند که پدر اعمش ایرانی و از اهل دماوند بود، و زمانی که همسرش به اعمش حامله بوده، وارد کوفه
شده و در آن جا اقامت گزیده است. [ ۸۲۸ ]. سلیمان بن مهران گوید: شرفیاب حضور امام صادق (ع) شدم، وقتی که چند تن از
شیعیان در خدمتش بودند، و شنیدم که حضرت میفرمود: ای گروه شیعه! زینت ما باشید، و باعث ننگ ما نباشید، با مردم نیکو
سخن بگویید، زبان خود را حفظ کرده، و از گفتار زشت و پرگویی بپرهیزید. [ ۸۲۹ ]. نویسنده گوید: ارباب مقاتل داستانی از
ملاقات اعمش با یکی از کشندگان امام حسین (ع) نقل کردهاند که ما آن را نقل مینماییم: علامه مجلسی (ره)، از خرایج قطب
راوندی (به سند خود)، از سلیمان بن مهران اعمش نقل کرده که گفت: بر دور کعبه طواف میکردم که ناگاه مردی را دیدم که
دعا میکرد و میگفت:بارالها! مرا بیامرز، و میدانم که مرا نمیآمرزی. از حرف او بدنم لرزید، نزدیکش رفتم و گفتم: تو در حرم
خدا و رسولی، در این ایام محترم، در ماه محترم، چرا از آمرزش حق مأیوسی؟ در جواب گفت: ای مرد! گناه من بزرگ است.
گفتم: از کوه تهامه هم بزرگتر؟ [صفحه ۲۳۹ ] گفت: آری. گفتم: هموزن کوهای بلند؟ گفت: آری، و اگر مایل باشی از گناهم
آگاهت سازم. گفتم: بگو چه کردهای؟ گفت: از حرم خارج شویم. چون بیرون رفتیم، گفت: در هنگام قتل امام حسین (ع)، من در
لشکر عمر بن سعد بودم، و یکی از آن چهل نفری بودم که سر مطهر آن حضرت را از کوفه به شام حمل میکردند. شبی در کنار
دیر نصرانی رسیدیم و سر را به نیزه زدیم و نیزه را به زمین کوبیدیم، و اطراف نیز عدهای را به پاسداری گماشتیم. همین که برای
صرف غذا نشستیم، دستی از دیوار بیرون آمد، و این شعر را به دیوار دیر نوشت: اترجو امۀ قتلت حسینا شفاعۀ جده یوم الحساب
۸۳۰ ]. هنگامی ما را ترسی شدید فراگرفت. بعضی برخاستند تا آن دست را بگیرند که ناپدید شد. همین که رفقای من دوباره به ]
خوردن غذا مشغول شدند، آن دست برای بار دیگر نمایان شد، و این شعر را نوشت: فلا و الله لیس لهم شفیع و هم یوم القیامۀ فی
العذاب [ ۸۳۱ ]. رفقایم برخاستند تا آن دست را بگیرند که ناپدید گشت. چون دیگر بار مشغول غذا خوردن شدند، همان دست
بیرون آمد و این شعر را نوشت: و قد قتلوا الحسین بحکم جور و خالف حکمهم حکم الکتاب [ ۸۳۲ ]. در آن شب غذا بر ما گوارا
صفحه ۱۱۳ از ۲۸۴
نشد. ناگاه راهبی که در آن دیر بود، نوری درخشنده از بالای سر دید، به سوی لشکر آمد و به نگهبانان گفت: از کجا میآیید؟
گفتند: از عراق میآییم، و با حسین جنگیدهایم. راهب گفت: حسین فرزند فاطمه دختر پیامبر شما و فرزند پسر عموی یپغمبرتان؟
گفتند: آری. گفت: نابود باشید، به خدا، اگر عیسی بن مریم پسری داشت ما او را بر دیدگانمان مینشاندیم؛ من به شما حاجتی
دارم. گفتند: حاجتت چیست؟ گفت: به رئیستان بگویید من ده هزار درهم دارم که از پدر به من رسیده، از من بگیرد، و این سر را
به من بدهد که تا هنگامی که خواستید از این جا حرکت کنید، نزد من باشد. آنان به عمر بن سعد خبر دادند، عمر گفت: پول را از
او بگیرید و سر را تا موقع حرکت به او دهید. به راهب گفتند: پول را حاضر کن و سر را بگیر. راهب دو کیسه آورد که هر کدام
دارای [صفحه ۲۴۰ ] پنج هزار درهم بود. عمر سعد دستور دارد تا پولها را شمارش کردند و به صندوق سپردند. راهب سر را گرفت
و به دیر برد، و با مشک و کافور سر را شستشو نمود و در حریر پیچید، و در کنارش گذاشت و پیوسته میگریست. صبح لشکر او را
خواندند، و سر را از او خواستند. راهب گفت: ای سر نازنین! من دیگر برای تو بیقرارم؛ فردای قیامت در محضر جدت، رسول خدا
محمد مصطفی (ص)، شهادت بده که من شهادتین گفتم و به دست تو مسلمان شدم؛ من غلام تو هستم. سپس گفت: من باید با
رئیس لشکر مطلبی را در میان بگذارم، و سر را به او بسپارم. عمر سعد را خواندند. چون با راهب مواجه شد، راهب گفت: شما را،
به حق خدا و پیغمبر، سوگند میدهم که دیگر این سر را به نیزه نزنید و از صندوق بیرون نیاورید. عمر گفت: چنین خواهیم کرد.
راهب سر را به لشکر برگردانید و از دیر بیرون رفت و در کوهها مشغول عبادت شد. عمر سعد نیز از آن جا حرکت کرد، همین که
به دمشق نزدیک شد، فرمان داد تا لشکر پیاده شوند، و از صندوقدار خواست تا آن دو کیسه پول را حاضر سازند. چون پولها را
« و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون » حاضر ساختند، دید تمام سکهها مبدل به خزف (سفال) شده، بر یک طرفش نوشته شده
۸۳۴ ] عمر گفت: انا لله و انا الیه راجعون، تباهی دنیا ] « و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون » ۸۳۳ ] و برطرف دیگرش نوشته شده ]
و آخرت یافتم. آن گاه به غلمانش دستور داد تا آن سکهها را به نهر بریزند و در روز بعد وارد دمشق شد و سر را نزد یزید لعین
گذاشت، قاتل امام حسین (ع) وارد شد و این شعر را خواند: املأ رکابی فضۀ و ذهبا انی قتلت الملک المحجبا قتلت خیر الناس اما و
ابا [ ۸۳۵ ]. یزید گفت: اگر میدانستی که او بهترین مردم است، چرا او را کشتی؟ و فورا فرمان قتل او را صادر کرد. آن گاه سر را
در طشتی نهاد، و در حالی که به دندانهای امام نظر میکرد، این اشعار را گفت: [صفحه ۲۴۱ ] لیث اشیاخی ببدر شهدوا جزع
الخزرج من وقع الاسل فاهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لا تشل و جزیناهم ببدر مثلها و با حد یوم احد فاعتدل لست من خندف
ام لم انتقم من بنی احمد ما کان فعل [ ۸۳۶ ]. در این هنگام زید بن ارقم [ ۸۳۷ ] وارد شد و چون دید که یزید سر را، در نزد خود، در
طشت نهاده و چوب به دندان آن حضرت میزند، گفت: یزید دست از این سر بردار، به خدا،مکرر دیدم که رسول خدا (ص) این
لب و دندان را میبوسید. یزید گفت: اگر پیرمرد خرفتی نبودی، تو را میکشتم. آن گاه رأس الیهود وارد مجلس شد، و پرسید: این
سر کیست؟ یزید گفت: سر خارجی است. پرسید: خارجی کیست؟ گفت: حسین. پرسید: حسین فرزند کیست؟ گفت: فرزند علی.
پرسید: مادرش کیست؟ گفت: فاطمه. پرسید: فاطمه کیست؟ گفت: دختر پیامبر اسلام. پرسید: پیامبر خودتان؟ گفت: آری. گفت:
خدا به شما جزای خیر ندهد، دیروز پیامبر شما (محمد (ص)) بین شما بود و امروز فرزند دخترش را کشتید. وای بر تو! بین من و
داود پیغمبر، سی و چند واسطه است، اما همین که یهودیان مرا میبینند در برابرم فروتنی و کوچکی میکنند. سپس دست برد و سر
را برداشت و بوسید؛ و شهادتین بر زبان جاری کرد. یزید فرمان قتلش را صادر کرد، و وی را کشتند. آن گاه یزید دستور داد تا سر
را در اتاقی که برابر مجلس عیش و شرب او بود، نصب [صفحه ۲۴۲ ] کردند و ما نگهبانان، در آن اتاق، به محافظت و نگهبانی آن
سر گماشته شدیم. مرا از مشاهده آن سر مطهر دهشت عظیمی روی داده بود، و خوابم نمیبرد. همین که شب به نصف رسید و
رفقایم به خواب رفتند، ناگاه صداهای بسیار از جانب آسمان به گوشم رسید. آن گاه منادی فریاد کرد: ای آدم! فرود آی. آدم
ابوالبشر، با عدهای از ملائکه که همراهش بودند، به زیر آمد. سپس منادی فریاد کرد: ای ابراهیم! به زیر آی. ابراهیم با عدهای از
صفحه ۱۱۴ از ۲۸۴
ملائکه فرود آمدند. پس ندای دیگر شنیدم کهای موسی بر زیر آی. موسی با جمعی از ملائکه فرود آمدند. پس ندای دیگر شنیدم
که ای موسی به زیر آی. موسی با جمعی از ملائکه فرود آمدند. پس ندای دیگر شنیدم که ای عیسی به زیر آی. عیسی با عدهای از
ملائکه به زیر آمدند. آن گاه همهمه شدیدی را احساس کردم و ندایی شنیدم که ای محمد (ص)! به زیر آی. ناگاه دیدم که
حضرت رسالت، با افواج بسیاری از ملائکه، نازل شد، و عدهای از فرشتگان اتاق را محاصره کردند. حضرت رسول (ص) داخل
اتاق شد و سر مطهر را برداشت (و در روایت دیگر است که سر از روی نیزه به دامن پیامبر افتاد). پس پیامبر سر را نزد آدم آورد، و
فرمود: ای پدر! میبینی امتم با فرزند چه کردند. در این وقت من برخود لرزیدم. آن گاه جبرئیل برخاست و گفت: یا رسول الله!
اجازه فرما تا زمین را بلرزانم و تمامی را هلاک سازم و آنان را با یک فریاد نابود کنم. پیغمبر اکرم (ص) اجازه نفرمود. جبرئیل
عرض کرد: اجازه بفرما این چهل نفر را هلاک سازم. فرمود: اختیار با تو است. جبرئیل به نزد هر یک که میرفت بر ایشان میدمید
آتش در ایشان میافتاد و میسوختند؛ چون نوبت به من رسید، گفت: آیا می بینی و میشنوی و ایستادهای؟ پیامبر (ص) فرمود: او را
واگذار که خدایش نیامرزد. مرا رها کرد و سر را برداشتند و بردند و از آن شب سر مطهر مفقود شد و کسی از آن خبردار نشد.
عمر سعد نیز به سوی شهر روی رفت، هنوز به محل مأموریتش نرسیده، در راه هلاک شد. سلیمان بن اعمش گوید: به آن مرد
گفتم: از من دور شو، و به آتشت مرا مسوزان. او رفت، و دیگر نمیدانم چه بر سرش آمد. [ ۸۳۸ ]. نویسنده گوید: روایتی از اعمش
سر مطهر » : نقل شد مشتمل بر مطالبی است که مسلم تمام تواریخ معتبره نیست، که به دو مورد آن اشاره میگردد: اول آن که گوید
«. را رسول خدا (ص) همراه خود برد و دیگر کسی آن سر را ندید
برگرفته از کتاب اصحاب امام صادق علیه السلام نوشته: علی محدث زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *