اصحاب و شاگردان

اصحاب و شاگردان امام صادق (ع) – حبابه و البیه

سنگریزه دار) ) « صاحبۀ الحصاه » همان زن مؤمنهای است که از حضرت امیرالمؤمنین (ع) تا حضرت رضا (ع) را درک کرده، و او را
« شرطۀ الخمیس » گویند. شیخ کلینی (ره) و شیخ صدوق (ره)، از حبابه و البیه روایت کردهاند که گفت: امیرالمؤمنین (ع) را در
صفحه ۷۳ از ۲۸۴
۳۸۶ ] دیدم که با تازیانه دو سری که همراه داشت، فروشندگان جری (ماهی بیفلس) و مارماهی و طافی را (که فروش آنها حرام ]
است) میزد و میفرمود: ای فروشندگان مسخ شدگان بنیاسرائیل و لشگر بنیمروان. فرات بن احنف نزد حضرت ایستاد و عرض
کرد: یا امیرالمؤمنین! لشگر بنیمروان کیانند؟ فرمود: گروهی که ریش را میتراشیدند و سبیل را تاب میدادند. حبابه گوید: هیچ
گویندهای را خوش بیانتر از آن حضرت ندیده بودم، پس به دنبالش رفتم تا در فضای مسجد نشست، من خدمتش عرض کردم: یا
امیرالمؤمنین! دلیل بر امامت چیست، خدا تو را رحمت کند؟ فرمود: آن سنگریزه را بیاور – و با دست اشاره به سنگریزهای کرد –
آن را نزدش بردم؛ پس با خاتم مبارک آن را مهر فرمود و آن گاه به من گفت: ای حبابه! هرگاه کسی ادعای امامت کرد و
توانست، چنانکه دیدی، سنگریزه را نقش نماید، او امام واجب الطاعه است؛ و امام هر چه را اراده نماید از او پوشیده نماند. حبابه
گوید: پس من رفتم (و این گذشت) تا زمانی که امیرالمؤمنین (ع) وفات کرد، و خدمت امام حسن (ع) رسیدم، و آن جناب در
مسند امیرالمؤمنین (ع) نشسته بود، و مردم از او سؤال میکردند، پس به من فرمود: ای حبابه والبیه! گفتم: بلی، مولای من. فرمود:
آن چه با خودداری بیاور، من آن سنگریزه را به آن حضرت دادم، آن جناب با خاتم مبارکش بر آن نقش کرد، همچنان که
امیرالمؤمنین (ع) نقش کرده بود. حبابه والبیه گوید: پس (از آن حضرت) خدمت امام حسین (ع) آمدم، زمانی که در مسجد رسول
همانا در آن دلالت (که – « ان فی الدلالۀ دلیلا علی ما تریدین » : خدا (ص) بود، پس مرا پیش خواند و خوشامد گفت، سپس فرمود
از پدر و برادرم دیدی) دلیل است بر [صفحه ۱۴۱ ] آن چه میخواهی (از دانستن امامت من) – آیا، باز، دلیل امامت را میخواهی؟
عرض کردم بلی، آقای من. فرمود: آن چه همراه داری، بیاور. سنگریزه را به آن حضرت دادم، او هم برای من بر آن مهر نهاد. حبابه
گوید: پس (از آن حضرت) خدمت امام سجاد (ع) آمدم. در آن زمان پیری به من اثر کرده بود به طوری که مرا رعشه گرفته بود،
و سنین عمرم به صد و سیزده سال رسیده بود. آن حضرت را دیدم پیوسته رکوع و سجود میکند و مشغول عبادت است؛ پس، از
دریافت نشان امامت مأیوس شدم. حضرت با انگشت سبابه به من اشاره کرد، (قدرت) جوانی به من بازگشت. گفتم: آقای من از
اما نسبت به گذشته، آری (آن را میتوان – « اما ما مضی فنعم و اما ما بقی فلا »: دنیا چقدر گذشته و چه مقدار باقی مانده؟ فرمود
معلوم کرد) و اما نسبت به آینده، نه (آن را کسی نمیداند)، آن گاه فرمود: آن چه با تو است بیاور. من سنگریزه را به آن حضرت
دادم، پس بر آن مهر نهاد. پس (از آن حضرت) خدمت امام باقر (ع) رسیدم، آن را نقش فرمود. سپس نزد امام صادق (ع) آمدم،
سنگریزه را برایم مهر کرد. بعد خدمت ابوالحسن موسی بن جعفر (ع) رسیدم، آن حضرت هم برایم نقش کرد. سرانجام خدمت
.[ حضرت رضا (ع) آمدم، سنگریزه را برایم مهر نمود. حبابه، پس از آن، نه ماه دیگر هم زندگی کرد و سپس از دنیا رفت. [ ۳۸۷
حبابه و البیه زنی بوده از شیعیان، عاقله، کامله، جلیله، عالمه به مسائل حلال و حرام، و کثیرالعباده. او به حدی در عبادت کوشش و
جهد کرده بود که پوستش بر بدنش خشک شده بود و صورتش از کثرت سجود و کوبیده شدن به محل سجده سوخته شده بود. او
پیوسته به زیارت امام حسین (ع) مشرف میگشت، و چنان بود که زمانی که مردم به نزد معاویه میرفتند، او به نزد امام حسین (ع)
میآمد و بر آن حضرت وارد میشد. از صالح بن میثم نقل شده که گفت: من و عبایه اسدی بر حبابه والبیه وراد شدیم. (چون مرا
نشناخت) عبایه گفت: این پسر برادرت میثم است. حبابه گفت: میخواهید برای شما حدیثی از حسین بن علی (ع) بگویم؟ گفتیم:
آری، گفت: وقتی، بر آن حضرت وارد شدم و سلام کردم، جواب فرمود و به من خوشامد گفت، پس فرمود: برای چه دیر به دیر به
ملاقات ما میآیی؟ پاسخ دادم: برای بیماریی که عارض من شده. فرمود: چیست آن بیماری؟ من پوشش را از روی برص خود
برداشتم، حضرت دست خود را بر آن برص گذاشت، [صفحه ۱۴۲ ] و دعا کرد؛ چون دست خود را برداشت، خداوند آن برص را
زایل کرده بود، سپس فرمود کهای حبابه! همانا نیست احدی بر ملت ابراهیم (ع) در این امت، غیر از ما و شیعیان ما، و ما سوای
یا در بین کعبه و « ملتزم » ایشان از ما بری میباشند. [ ۳۸۸ ]. همچنین از حبابه روایت شده که گفت: مردی را در مکه معظمه در
حجر، در عصر گاهی، دیدم که مردم به حضرتش اجتماع کرده و از معضلات مسائل سؤال میکردند، و او به آن زمان مختصر از
صفحه ۷۴ از ۲۸۴
جای برنخاست تا در مسائل بیشماری ایشان را فتوی داد؛ آن گاه برخاست و روی به رحل خود نهاد، و منادی به صوت بلند ندا در
بدانید این است نور روشن درخشان که بندگان را به طریق حق – « الا ان هذا النور الا بلج المسرج و النسیم الارج و الحق المرج » : داد
دلالت میفرماید و این است نسیم خوشبوی وزان که جان جهان را به نسائم معرفت و دانش معطر گرداند و این است آن حقی که
قدرتش در میان مردم ضایع مانده است – جماعتی را دیدم که میگفتند: کیست این شخص؟ در جواب ایشان گفته شد: باقر و
شکافنده غوامض علوم، محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام. [ ۳۸۹ ]. در کتاب طب الائمه از داود رقی مروی
است که گفت: من در خدمت حضرت امام جعفر صادق (ع) بودم که حبابه والبیه وارد شد و مسائل مختلفی از حلال و حرام از
حضرت سؤال کرد، و ما از آن مسائل تعجب میکردیم؛ حضرت فرمود: آیا شما شنیده بودید، بهتر از این مسائل که حبابه سؤال
کرد؟ عرض کردیم: فدایت شویم به درستی که چشم و دل ما روشن شد. آن گاه حبابه گریست. حضرت فرمود: چرا گریه
میکنی؟ عرض کرد: یا ابنرسول الله، به بیماری بدی دچار شدهام، خویشاوندانم به من میگویند که اگر راست میگویی به امامت
بگو دعا کند، این بیماری بد از تو دور گردد و خدا شفا عنایت کند؛ من به خدا قسم، از این کسالت خوشوقت و خوشحالم، و
میدانم این لطف و عنایتی است به من و کفاره گناهانم محسوب میگردد. حضرت فرمود: به واسطه این کسالت آنان به تو چنین
میگویند؟ حبابه عرض کرد: آری، یا ابنرسول الله. راوی گوید: حضرت صادق (ع) لبهای خود را حرکت داد و دعایی خواند
که من هرگز آن دعا را نشنیده بودم؛ سپس به حبابه فرمود: برو در خانه پیش زنها تا ایشان به بدنت [صفحه ۱۴۳ ] نظر کنند. حبابه
نزد زنان رفت، و لباسش را از بدن بیرون کرد، اثری از آن بیماری در بدنش باقی نمانده بود. آن گاه حضرت فرمود: الان به جانب
خویشاوندان برو، و لطف خدا را درباره ما، به ایشان بنمایان. [ ۳۹۰ ]. حبابه در ایام حضرت رضا (ع) از دنیا رفت. شیخ طوسی در
.[ کتاب غیبت فرموده: حضرت رضا (ع)، پیراهنش را، برای حبابه والبیه کفن قرار داد. [ ۳۹۱
برگرفته از کتاب اصحاب امام صادق علیه السلام نوشته: علی محدث زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *