اصحاب و شاگردان

اصحاب و شاگردان امام صادق (ع) – بشار مکاری

علمای رجال، شرح حالش را متعرض نشدهاند، اما به طور مسلم در عصر امام صادق (ع) میزیسته و گاهی به محضر آن بزرگوار
شرفیاب میشده، و مورد لطف بوده. مرحوم مجلسی میگوید: در کتاب مزار بعضی از قدماء، و در کتاب مقتل بعض متأخرین،
روایتی را یافتم که دوست دارم نقل کنم، و این از مزار است که نقل میشود: حدیث کردند جماعتی از شیخ مفید، ابی علی حسن
بن علی طوسی، و از شریف ابیالفضل منتهی بن ابیزید بن کیابکی حسینی و از شیخ امین ابیعبدالله محمد بن شهریار خازن، و از
شیخ جلیل ابنشهر آشوب، از مقری عبدالجبار رازی، و همگی نقل کردند از شیخ ابیجعفر محمد بن علی طوسی (ره) که فرمود:
حدیث کرد برای ما شیخ ابوجعفر محمد بن حسن طوسی در نجف اشرف (که بر صاحب آن سرزمین درود باد) در ماه رمضان سال
۴۵۸ هجری. گفت: حدیث کرد شیخ ابوعبدالله حسین بن عبیدالله غضایری که گفت: حدیث کرد ما را ابوالفضل محمد بن عبدالله
سلمی که گفتند: حدیث کرد برای ما شیخ مفید ابوعلی حسن بن محمد طوسی، و شیخ امین ابوعبدالله محمد بن احمد بن شهریار
خازن که آنان گفتند: حدیث کرد برای ما شیخ ابومنصور محمد بن احمد بن عبدالعزیز عکبری در خانهاش در بغداد سال ۴۶۷
هجری. گفت: حدیث کرد برای ما ابوالفضل محمد بن عدالله شیبانی که گفت: حدیث کرد ما را محمد بن یزید از ابیازهر نحوی
که گفت: حدیث کرد ما را ابوالصباح محمد بن عبدالله بن زید نهلی که گفت: خبر داد مرا پدرم و گفت که حدیث کرد برای ما
شریف زید بن جعفر علوی که گفت: حدیث کرد ما را محمد بن وهبان هناتی، گفت: حدیث کرد ما را ابوعبدالله حسین بن علی بن
سفیان بزوفری، گفت: حدیث کرد ما را احمد بن ادریس از [صفحه ۹۴ ] محمد بن احمد علوی که گفت: حدیث کرد برای ما
محمد بن جمهور العمی، از هیثم بن عبدالله ناقد، از بشار مکاری که گفت: وارد شدم بر حضرت صادق (ع)، در شهر کوفه، دیدم
در خدمت آن جناب طبقی از خرمای طبرزد بود و حضرت تناول میفرمود. پس به من فرمود: بشار! نزدیک بیا و بخور. گفتم: خدا
بر تو گوارا کند و مرا قربان تو گرداند،مرا به واسطه چیزی که در راه دیدهام غیرت گرفته، و دلم را به درد آورده، و ناراحتی
شدیدی به من دست داده است. حضرت فرمود: قسم میدهم تو را به حق من که نزدیک بیایی و از این خرما بخوری. من نزدیک
رفتم و از آن خرما خوردم. سپس فرمود: قضیه چه بوده؟ عرض کردم: در راه که میآمدم، دیدم پاسبانی بر سر زنی میزد و او را به
سمت زندان میبرد. آن زن فریاد میکشید: از برای خدا و رسول خدا، به فریاد من برسید. و کسی به داد او نرسید. امام صادق (ع)
فرمود: به چه جهت با او چنین میکردند؟ عرض کردم: از مردم شنیدم که میگفتند: پای آن زن لغزیده و گفته خدا لعنت کند ظلم
کنندگان بر تو را،ای فاطمه (ع)؛ بدین جهت او را زندانی میکردند. چون حضرت این سخن را شنید، دست از خوردن کشید و
چندان بگریست که ریش و سینه و دستمالش از اشک چشمش تر شد، بعد از آن فرمود: ای بشار! برخیز تا به مسجد سهله رویم و
دعا کنیم و خلاصی آن آن زن را از خدا بخواهیم. آن گاه یکی از شیعیان را بر در خانه حاکم فرستاد و به او فرمود: در آن جا باش
صفحه ۵۴ از ۲۸۴
تا فرستاده من به سوی تو بیاید، و اگر مطلب تازهای نسبت به آن زن واقع شد، فورا به ما خبر ده، در هر کجا که باشیم. پس به
مسجد رفتیم و هر یک از ما دو رکعت نماز گزارد. سپس حضرت صادق (ع) دست خود را به آسمان بلند کرد و این دعا را خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم) انت الله لا اله الا انت مبدئ الخلق و معید هم و انت الله لا اله الا انت خالق الخلق و رازقهم و انت الله لا اله )»
الا انت القابض الباسط و انت الله لا اله الا انت مدبر الامور و باعث من فی القبور انت وارث الارض و من علیها اسئلک باسمک
المخزون المکنون الحی القیوم و انت الله لا اله الا انت عالم السر و اخفی اسئلک باسمک الذی اذا دعیت به اجبت و اذا سئلت به
اعطیت و اسئلک به اعطیت و اسئلک بحق محمد و اهل بیته و بحقهم الذی اوجبته علی نفسک ان تصلی علی محمد و آل محمد و
ان تقضی لی حاجتی الساعۀ الساعۀ یا سامع الدعاء یا سیداه یا مولاه یا غیاثاه اسئلک بکل اسم سمیت به نفسک او استاثرت به فی
.« علم الغیب عندک ان تصلی علی محمد و آل محمد و ان تعجل خلاص هذه المرأه یا مقلب القلوب و الابصار یا سمیع الدعاء
۲۳۹ ]. [صفحه ۹۵ ] پس از آن سر به سجده گذاشت و جز نفس از او چیزی شنیده نمیشد. آن گاه سر برداشت و به من فرمود: ]
برخیز که آن زن رها و آزاد شد. پس هر دو از مسجد بیرون آمدیم. در راه بودیم که مأمور آن حضرت به ما رسید؛ حضرت به او
فرمود: چه خبر است؟ عرض کرد: آن زن را رها کردند. فرمود: کیفیت خلاصی او چگونه بود؟ عرض کرد: من سبب آن را نمی
دانم، لیکن بر در خانه حاکم ایستاده بودم که حاجب بیرون آمد و زن را طلبید، و از او پرسید که چه گفتی؟ زن گفت: پایم لغزید،
گفتم: لعن الله ظالمیک یا فاطمه، پس به سرم آمد آن چه که آمد. حاجب دویست درهم به آن زن داد و گفت: این پول را بگیر و
امیر را حلال کن. زن از قبول پول خودداری کرد. حاجب نزد امیر رفت تا او را آگاه کند که زن از قبول پول امتناع میورزد و
سپس برگشت و زن را مرخص کرد، و زن به منزلش بازگشت. امام صادق (ع) پرسید: زن از قبول پول خودداری کرد؟ عرض کرد:
بلی، قسم به خدا که او کمال احتیاج را به پول داشت. حضرت کیسهای از جیب بیرون آورد که در آن هفت دینار بود.، و فرمود:
این پول را به آن زن بده و سلام مرا به او برسان. بشار گوید: همگی به خانه آن زن رفتیم و سلام آن حضرت را به او رساندیم. زن
گفت: شما را به خدا قسم، جعفر بن محمد (ع) به من سلام رسانده؟ گفتم: خدا تو را رحمت کند، قسم به خدا که جعفر بن محمد
(ع) به تو سلام رسانده. چون این سخن از من شنید، جامه خود درید و بیهوش بر زمین افتاد. ما صبر کردیم تا به هوش آمد و گفت:
آن چه امام فرموده به من باز گو. من سلام حضرت را تکرار کردم. باز غش کرد و به زمین افتاد. تا سه نوبت این حالت به وی
دست داد. پس به او گفتم: این پول را بستان که آن حضرت برایت فرستاده و به آن خشنود باش. زن پول را گرفت و گفت: از
حضرت بخواهید مرا ببخشید. بشار گوید: من ندیدم کسی را که بیشتر از آن زن به آن جناب و پدران بزرگوارش توسل جوید. ما
به حضور [صفحه ۹۶ ] امام صادق (ع) بازگشتیم و تمام جریان را عرض کردیم. حضرت گریست و در حق آن زن دعا فرمود…
.[۲۴۰]
برگرفته از کتاب اصحاب امام صادق علیه السلام نوشته: علی محدث زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *