اصحاب و شاگردان

اصحاب و شاگردان امام صادق (ع) – ابویزید بسطامی

اشاره
طیفور بن عیسی بن آدم بن عیسی بن سروشان (معروف به) ابویزید بسطامی همان شیخ صوفی زاهد مشهور که او را قطب العارفین
گفتهاند و از سلاطین سبعه به شمار آوردهاند. از کتاب جامع الانوار (اسرار) سید حیدر بن علی آملی [ ۱۸۰ ] نقل شده که ابویزید از
[صفحه ۷۳ ] شاگردان مکتب امام صادق علیه السلام و سقای خانه آن حضرت و محرم بر اسرار آن بزرگوار بوده است. [ ۱۸۱ ]. ابن
خلکان گفته: جد بایزید مجوسی بوده که مسلمان شد. ابویزید دو برادر به نامهای آدم و علی داشته که آن دو نیز زاهد و عابد
بودهاند، لیکن طیفور از آن دو برادر افضل است. [ ۱۸۲ ]. امام فخر رازی در کتاب اربعین – که در کلام نوشته – میگوید: ابویزید از
سایر مشایخ افضل و مقام وی اعلی از دیگران است، و او سقای خانه امام صادق (ع) بوده. [ ۱۸۳ ]. عارف نورالدین جعفر بدخشی در
کتاب الاحباب گفته: سلطان طیفور، معروف به ابویزید بسطامی درک صحبت بسیاری از مشایخ را نموده تا آن که به محضر
حضرت صادق (ع) برای استفاده رسید و مدتی مصاحب آن جناب شد و پی به کمالات آن بزرگوار برد و میگفت که اگر به
محضر امام صادق (ع) نمیرسیدم، کافر میمردم؛ با این که ابویزید در بین اولیاء همانند جبرئیل در بین ملائکه بوده و آغاز او پایان
دیگر از سالکین بوده، آن گونه که جنید بغدادی دربارهی وی گفته است. [ ۱۸۴ ]. فاضل عارف، محمد بن یحیی گیلانی نوربخشی،
در شرح گلشن راز، نقل کرده که بایزید از وطن خارج شد و سی سال در سفر بود و ریاضت میکشید و یکصد و سیزده استاد را
خدمت کرد تا به محضر امام صادق (ع) رسید، و در ملازمت آن حضرت، آن چه مقصود و غرض آفرینش بود، حاصل کرد.
۱۸۵ ]. [صفحه ۷۴ ] محمد بن عیسی که مشهور به حاجی مؤمن خراسانی است در کتابش که شرح طریقه سلسله عرفاء است ]
میگوید: یکی از سلسلههای طریقت طیفوریه است. که به ابویزید بسطامی منتهی میشود، و آن گونه که مشهور است او… پس از
آن که یکصد و سیزده پیر را ملاقات کرده بود، امام صادق (ع) یکصد و چهاردهمین استادش بوده و مدت هجده سال سقای خانه
آن بزگورار بوده است. [ ۱۸۶ ]. ابنشهر آشوب (ره)، در مناقب، گوید: ابویزید بسطامی، طیفور سقا، سیزده سال خدمتگزار و سقای
آورده است که: از علوشان اهل بیت علیهم السلام است « طرائف » (خانه) امام صادق (ع) بوده است. [ ۱۸۷ ]. سید بن طاووس (ره) در
که افضل المشایخ، ابویزید بسطامی، سقای خانه امام جعفر صادق علیه السلام بوده است. [ ۱۸۸ ]. علامه حلی (ره)، در شرح تجرید،
میفرماید: پراکندگی علم و فضل و زهد و ترک دنیای ائمه (ع) تا بدان جاست که برترین مشایخ افتخار به خدمت آنان میکنند، و
ابویزید بسطامی مفتخر است که سقای خانه امام صادق (ع) بوده است. [ ۱۸۹ ]. شیخ بهائی (ره)، در کتاب کشکول، از تاریخ ابن
زهره اندلسی، نقل کرده که ابویزید بسطامی چندین سال به امام صادق (ع) خدمت کرد، و امام او را طیفور سقا میخواند، چون
سقای خانه آن حضرت بود. پس از مدتی که در محضر آن بزرگوار بود اجازه خواست تا به بسطام برگردد. [ ۱۹۰ ]. روزی حضرت
صادق علیه السلام به وی فرمود: از طاقچه کتاب را بده. بویزید عرض کرد: یا ابنرسول الله! طاقچه کجاست؟ حضرت فرمود: بالای
سرت؛ تو چندین سال است که در خانه ما میباشی، هنوز طاقچه اطاق را ندیدهای؟ بویزید عرض کرد: جذبه و نورانیت تو مرا از
همه چیز غافل کرده. حضرت فرمود: کارت تمام شد، باید به بسطام برگردی و [صفحه ۷۵ ] در آن جا مردم را به سوی خدا و پیامبر
و اولیاء بخوانی. [ ۱۹۱ ]. و بعضی گفتهاند: هنگامی که حضرت صادق علیه السلام بویزید را به بسطام میفرستاد، جبهای جبههای خود
را به او عنایت کرد، و فرزند عزیزش، محمد بن جعفر را با او همراه فرمود. هر دو به بسطام آمدند. اتفاقا محمد در بسطام مرد؛
بویزید او را در همین مقام و مقبرهای که مزار اوست، دفن کرد و مکرر به زیارتش میرفت. [ ۱۹۲ ] بعدا برای قبر او قبهای بنا شد، و
ما در ذیل حالات محمد بن جعفر بدان اشاره کرده ایم. در نامه دانشوران چنین آمده است: طیفور بن عیسی بن آدم، ابویزید
بسطامی، در اوایل سده سوم هجری، در زمان خلافت المعتصم بالله، خلیفه عباسی، بر مدارج عرفان و مقامات ایقان ارتقا جست،
صفحه ۴۵ از ۲۸۴
صیت کرامات و خوارق عاداتش در نزد عالی و دانی، انتشار و اشتهار یافت؛ و وی از زهاد و عباد آن طبقه است، به صفات نیکو و
اخلاق حسنه از هر جهت آراسته بوده است. در بدایت ایام زندگانی، دارای علوم ظاهر بوده، سپس به طریق طریقت قدم نهاده تا به
سر منزل حقیقت بار گشود و رتبتی بلند و مرتبتی ارجمند پیدا نمود. و در بسیاری از کتب که ترجمه حالات آن عارف را
نگاشتهاند، مسطور است که در ابتدای حال، پس از آن که یکصد و سیزده پیر را خدمت کرد، شبی حضرت رسالت پناه صلی الله
علیه و آله را رد خواب دید، نزد حضرت زبان به شکایت گشود که یا رسول الله یکصد و سیزده پیر را خدمت کردهام، هنوز مرا
معرفتی به دست نیامده و کمالی حاصل نشده است. حضرت رسول (ص) در جواب فرمود: اگر خواهان کمالی باید از اهل بیت من
اخذ نمایی که طریق حق بر تو واضح و آشکار شود. همین که از خواب برخاست عازم مدینه شد؛ چون بدان مکان مبارک رسید،
طفلی را در کوچه دید به سن هفت سالگی که آثار سطوت و بزرگی از ناصیهاش پیدا بود؛ معلوم کرد که حضرت صادق
علیه السلام است. اول با خود گفت: کودک را سلام کردن، خارج از رسم و قانون است. بعد از اندیشه بسیار، گفت: چه عیب دارد
فرزند پیغمبر (ص) را سلام دادن؟ پس نزدیک رفت و سلام نمود. حضرت فرمود: و علیک السلام،ای بویزید. وی از آن حال،
حالتش تغییر پیدا کرده، نزدیک رفت و گفت: یا ابنرسول الله! چگونه مرا شناختی؟ فرمود: شناختم تو را و پدر تو را، و میدانم که
غرض تو از آمدن نزد ما اخذ طریق حق و راه صواب است، و نقل شده که پس از این مقدمه، سی سال به خدمت و سقایی آن
حضرت مشغول بود. [ ۱۹۳ ]. [صفحه ۷۶ ] نویسنده گوید: جای بسی تعجب است که چگونه در نامه دانشوران (نوشته جمعی از
فضلاء و دانشمندان دور قاجار) دقت کافی در نقل مطالب نشده است. از جمله در همین تاریخ بویزید از طرفی مینویسد که او در
اوایل سده سوم در عصر المعتصم بالله (که ابتداء خلافتش در سال ۲۱۸ هجری است) بوده، و سپس میگوید: سی سال به خدمت و
سقایی خانه حضرت صادق (ع) مشغول بوده، در حالی که وفات امام صادق (ع)، ۱۴۸ هجری است. پس قاعده بویزید باید در سده
دوم باشد نه سوم. جمعی از محققین و دانشمندان مستبعد دانستهاند که بایزید درک محضر امام صادق (ع) را نموده باشد؛ چون
وفات حضرت صادق (ع) در سال ۱۴۸ ، و وفات بایزید به قول ابنخلکان و شیخ نورالدین ابوالفتوح المحدث و دیگران، در سال
۲۶۱ یا ۲۶۴ بوده است؛ و هیچ یک از مورخین در این دو تاریخ اختلاف ندارند و اکثرا گفتهاند: عمر بایزید بین هفتاد الی هشتاد
سال بوده و بیش از هشتاد سال عمر نکرده است؛ پس باید سی و سه سال یا سی و شش سال بعد از وفات حضرت صادق (ع) به دنیا
آمده باشد. بنابراین چگونه ممکن است سی سال – طبق نامه دانشوران – یا هجده و یا سیزده سال طبق گفته دیگران به امام صادق
(ع) خدمت کرده و سقای خانه آن بزرگوار باشد! و از طرفی شیخ بهائی میفرماید: بزرگانی چون فخر رازی در بسیاری از
کتابهایش، و سید جلیل رضی الدین علی بن طاووس در طرایف، و علامه حلی در شرح تجرید گفتهاند که بایزید درک محضر امام
صادق (ع) را نموده و سقای خانه آن حضرت بوده است. [ ۱۹۴ ]. عدهای برای رفع استبعاد به جای امام صادق (ع)، حضرت علی بن
موسی الرضا علیه السلام را گفته، و بعضی حضرت ابیجعفر جواد علیه السلام را ذکر کرده اند. مرحوم آقا محمد علی فرزند مرحوم
آقا باقر بهبهانی، در شرح مفاتیح فیض، در ذیل ترجمه حضرت صادق (ع) احتمال داده، جعفری که بویزید درک محضرش را
نموده و از او استفاده کرده و سقای خانه او بوده، جعفر کذاب باشد نه حضرت جعفر صادق (ع)، و این جریان قبل از ظهور فسق و
کذب و ادعای امامت جعفر بوده. [ ۱۹۵ ]. در نامه دانشوران از بعضی از عرفاء نقل شده که درک خدمت حضرت صادق علیه السلام
لازم نیست که در حیات آن حضرت صورت گرفته باشد؛ زیرا که استفاده و طلب همت مرید، از روحانیت مرشدی، در ممات نیز
ممکن است، و از مرشد حقیقی که آن امام [صفحه ۷۷ ] عالی مقام باشد، استفاضه حقایق و معارف به طریق اولی امکانپذیر خواهد
بود.و بعضی احتمال دادهاند که منظور از درک خدمت، تمسک او به جبل ولایت و التزامش به مذهب جعفری باشد. [ ۱۹۶ ] بنابراین
سقایی او در خانه حضرت بسیار بعید است. آنچه برای حل این مشکل به نظر میرسد این است که بایزید دو نفر بودهاند: یکی
طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان که معاصر حضرت صادق (ع) و سقای خانه او بوده، و دیگری، طیفور بن عیسی بن آدم بن
صفحه ۴۶ از ۲۸۴
عیسی بن علی زاهد که معاصر حضرت جواد (ع) بوده که اولی را ((اکبر)) و دومی را ((اصغر)) نامیدهاند. اول کسی که متوجه این
مطلب شد، یاقوت حموی است که در معجم البلدان میگوید: بسطام، به کسر باء ثم السکون، شهری بزرگ در جاده نیشابور دو
منزل بعد از دامغان است. بعد میگوید: در آن جا قبر ابویزید بسطامی را، در وسط شهر، کنار بازار، دیدم و او طیفور بن عیسی بن
شروسان [ ۱۹۷ ] زاهد بسطامی است. و نیز از بسطام بویزید، طیفور بن عیسی بن آدم بن عیسی بن علی زاهد بسطامی (اصغر) است.
۱۹۸ ]. جامی در نفحات میگوید: ابویزید ملقب به طیفور در شهر بسطام دو نفر بودند: یکی، بویزید طیفور بن عیسی (اکبر) و ]
دیگری بویزید طیفور بن آدم بن عیسی بن علی (اصغر) است. [ ۱۹۹ ]. نویسنده گوید: عرفاء و صوفیه در کتابهایشان شرح حال
[ بویزید (اکبر) را، مفضل و مشروح نوشتهاند و کراماتی برای وی نقل کردهاند که بیشتر آنها به افسانه شبیهتر است و [صفحه ۷۸
بسیار مستبعد به نظر میرسد. حال مختصری از آورده آنان و همچنین کلمات منتسب به وی ذکر میشود: شیخ عطار در تذکره
الاولیاء در شرح حال ابویزید میگوید: شیخ بایزید بسطامی رحمه الله علیه، اکبر مشایخ و اعظم اولیاء بود و مرجع اوتاد در ریاضات
و کرامات و حالات و در اسرار و حقایق نظری نافذ و جدی بلیغ داشت و پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت. وقتی که به
و وصینا الانسان بوالدیه حملته امه و هنا علی » ، سن تمیز رسید، مادرش او را به مدرسه فرستاد. چون به سوره لقمان و این آیه رسید
۲۰۰ ] – ما انسان را در مورد پدر و مادرش (مخصوصا مادرش) که با ] « وهن و فصاله فی عامین ان اشکرلی و لوالدیک الی المصیر
ناتوانی روز افزون حامله وی بوده، و از شیر گرفتنش تا دو سال طول میکشد، سفارش کردیم و گفتیم: مرا و پدرت و مادرت را
سپاس بدار که سرانجام خلق به سوی من است – و استاد معنی آیه را بیان کرد، اثری عمیق رد وی گذاشت؛ لوح بر زمین نهاد و
اجازه خواست تا به خانه رود. به خانه آمد، مادرش گفت: به چه آمدهای؟ گفت: به آیتی رسیدیم که حضرت حق به خدمت و
شکرگزاری خویش و پدر و مادر امر میفرماید و من در دو خانه، کدخدایی نتوانم کرد، این آیه بر جان من آمده است. یا از
خدایم بخواه تا همه از تو باشم و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم. مادر گفت: ای پسر! تو را در کار خدای کردم و حق
خویش به تو بخشیدم، برو و خدای را باش. پس بایزید از بسطام برفت، و سی سال در بلاد شام و مصر میگردید و ریاضت
میکشید و بیخوابی و گرسنگی دائم پیش گرفت، و یکصد و سیزده پیر را خدمت کرد و از همه بهرهمند شد. [ ۲۰۱ ]. نقل است که
او را نشان دادند که فلان جای، پیر بزرگی است؛ با یزید به دیدن وی رفت، چون نزدیک او رسید، دید که پیر آب دهن سوی قبله
انداخت؛ در حال شیخ بازگشت، گفت: اگر او را در طریقت قدری (قدمی ثابت) بودی برخلاف شریعت نرفتی. [ ۲۰۲ ]. پس از آن
که با یزید به خدمت اولیاء بزرگ رسید، و مرتبه کمال یافت، بر دلش گذشت تا رضای مادر را بجوید و به خدمت او در آید.
خودش (بویزید) در این باره میگوید: آن کار که بازپسین همه کارها میدانستم، پیشین هم بود و آن رضای والده بود. و آن چه
در جمله ریاضت و مجاهده و غربت میجستم در آن یافتم که یک شب والده از من آب [صفحه ۷۹ ] خواست. رفتم آب آورم. در
کوزه آب نبود. و به لب جوی رفتم و آب آوردم. چون باز آمدم، مادرم در خواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست ایستادم
تا از خواب، بیدار شد. کوزه را به وی دادم. چون دید که کوزه بر دست من یخ زده، مرا دعا کرد. در وقت سحر آن چه میجستم
به من رسید. [ ۲۰۳ ]. از بایزید اشعاری به جا مانده که در کتب شعراء مضبوط است و چند شعر و رباعی زیر از ساختههای اوست: تا
رفت دیده و دل من در هوای عشق بنمود جا به کشور بیمنتهای عشق وارسته گشت و صرف نظر کرد از دو کون این سان شود
کسی که دهد دل برای عشق ما راست عشق و هر که به عالم جز این بود بیگانه باشد او، نشود آشنای عشق ای عشق تو کشته عارف
و عامی را سودای تو گم کرده نکونامی را شوق لب میگون تو آورده برون از صومعه بایزید بسطامی را ما را همه ره به کوی
بدنامی باد از سوختگان نصیب ما خادمی باد ناکامی ما چو هست کام دل دوست کام دل ما همیشه ناکامی باد گر قرب خدا
میطلبی دلجو باش وندر پس و پیش خلق نیکوگو باش خواهی که چو صبح صادق الوعد شوی خورشید صفت با همه کس یکرو
باش عجبت لمن یقول ذکرت ربی و هل انسی فاذکر ما نسیت شربت الحب کاسا بعد کاس فما نفد الشراب و لا رویت [ ۲۰۴ ]. نقل
صفحه ۴۷ از ۲۸۴
است که بویزید در گورستان زیاد میگشت، یک شب از گورستان میآمد، جوان مستی که به ربط مینواخت به بایزید رسید،
جوان بربط بر سر با یزید زد. بربط و سر بایزید هر دو بشکست. .« لا حول و لا قوه الا بالله العلی [صفحه ۸۰ ] العظیم » : بویزید گفت
بایزید به زاویه خویش باز آمد. بامداد، بهای بربط را به همراه مقداری حلوا، توسط یکی از مریدان برای جوان فرستاد و گفت: به
آن جوان بگوی که بایزید عذر میخواهد از اینکه بربط بر سرش شسته شده؛ حال این زر در بهای آن صرف کن و این حلوا را
بخور تا تلخی غضب و غصه شکستن آن از دلت برخیزد. جوان که چنان رأفتی دید، متنبه گشت و خود بیامد و از بایزید عذر
خواست و از آن عمل توبه کرد و چند جوان دیگر که از رفقای او بودند، به همراه او توبه کردند. سعدی در بوستانش این داستان را
چنین آورده: یکی بربطی در بغل داشت مست به شب بر سر پارسایی شکست چو روز آمد آن نیک مرد سلیم بر سنگدل برد یک
مشت سیم که دوشینه معذور بودی و مست تو را و مرا بربط و سر شکست مرا به شد آن زخم و برخاستیم تو را به نخواهد شد الا به
سیم از آن دوستان خدا بر سرند که از خلق بسیار بر سر خورند چنیناند مردان راه خدا که خلق خدایند از ایشان رضا و نیز حکایت
شده که وقتی بایزید به هنگام صبح در حمام شستشویی کرد و بیرون آمد و با جماعتی از مریدان به خانقاه خود میرفت، در اثناء
راه، طشتی از خاکستر بر سر وی ریختند. او را هیچ گونه تغییر حالتی پدید نگشت؛ همچنان دست بر سر و روی خود مالیده، قدم بر
میداشت و شکر حق به جای میآورد و میگفت: چرا از خاکستر روی در هم کشم که سزاوار بیش از این باشم. سعدی این
داستان را در بوستان به نظم آورده: شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون با یزید یکی طشت خاکسترش بیخبر فرو
ریختند از سرایی به سر همی گفت ژولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی که ای نفس من در خور آتشم ز
خاکستری روی در هم کشم بزرگان نکردند در خور نگاه خدا بینی از خویشتن بین مخواه بزرگی به ناموس گفتار نیست بلندی به
دعوی و پندار نیست تواضع سر رفعت افزایدت تکبر به خاک اندر اندازدت به گردن فتد سرکش تندخوی بلندیت باید بلندی
مجوی نقل است که زاهدی از جمله بزرگان بسطام همیشه در مجلس بویزید حاضر بود. یک روز به بویزید گفت: خواجه! امروز
سی سالست که صائم الدهر، و به شب در نمازم و در خود از این عوالم که میگویی اثری نمییابم. بایزید گفت: اگر سیصد سال
به روز، روزه و به شب، [صفحه ۸۱ ] به نماز باشی ذرهای از این حدیث نیابی. گفت: چرا؟ بویزید گفت: از جهت آن که تو به نفس
خویش محجوبی. مرد گفت: دوای این چیست؟ بویزید گفت: تو هرگز قبول نکنی. گفت: قبول کنم، با من بگوی تا به جای آورم.
بویزید گفت: دستار از سر بردار و این جامه که داری از تن بیرون کن و ازاری از گلیم بر میان بند و توبرهای پر از گردو بر گردن
آویز و به بازار رو و کودکان را جمع کن و بدیشان گوی: هر که مرا یک سیلی زند یک جوز میدهم و همچنین در شهر بگرد، هر
بویزید گفت: کافری اگر این کلمه ؛« سبحان الله، لا اله الا الله » : جا که تو را میشناسند. آن جا رو، و علاج این است. مرد زاهد گفت
بگوید مؤمن میشود، و تو به گفتن این کلمه مشرک شدی. مرد گفت: چرا؟ بویزید گفت: زیرا که خویشتن را از انجام چنین عملی
بزرگتر شمردی لاجرم مشرک گشتی، تو بزرگی نفس خویش را با این کلمه گفتی، نه تعظیم خدای را. مرد گفت: این کار را
نتوانم کرد، چیزی دیگرم فرمای. گفت: علاج این است که گفتم. مرد گفت: نتوانم کرد. بویزید گفت: نگفتم که قبول نخواهی
کرد. [ ۲۰۵ ]. نویسنده گوید: حضرت امام محمد باقر علیهالسلام، به ثقه جلیلالقدر جناب محمد بن مسلم، نظیر این عمل را تذکر
فرموده بود که در ذیل حالات محمد بن مسلم نقل شده است؛ اما بویزید، دستور را شدتی بیشتر بخشیده که مشروعیت آن جای
سؤال است. نقل شده که بویزید در پس امام جماعتی نماز میکرد. وقتی امام گفت: ای شیخ! تو کسبی نمیکنی و چیزی از کسی
نمیخواهی، پس از چه راه معاش خود را تأمین مینمایی؟ شیخ گفت: اینک نمازهایی که با تو به جا آوردم باید قضا کنم. گفت:
.[ چرا؟ گفت: نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند، روا نباشد. [ ۲۰۶
برگرفته از کتاب اصحاب امام صادق علیه السلام نوشته: علی محدث زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *