اصحاب و شاگردان

آخرین مناظره هشام بن حکم

صفحه ۱۹۸ از ۲۸۴
کشی گوید: یونس بن عبدالرحمن گفت: چون هشام بن حکم اصول فلسفه را انتقاد میکرد، یحیی نسبت به او بد بین بود و از
طرفی هشام به واسطه پاسخی که در میراث پیامبر (ص) گفته بود [ ۱۴۲۲ ]، توجه هارون را به خود جلب نموده، مورد لطف او قرار
گرفته بود؛ از این جهت یحیی برمکی وزیر هارون بر او رشک میبرد و منتظر فرصت بود که خشم هارون [صفحه ۴۲۲ ] را نسبت به
او برانگیزد؛ تا آنکه روزی به هارون گفت که حال هشام را تحقیق نموده و دانسته که او شیعه و معتقد است به اینکه روی زمین،
غیر از خلیفه، امام مفترض الطاعهای موجود است. هارون گفت: سبحان الله! واقع میگویی؟ یحیی گفت: آری، و عقیده دارد که
اگر امام مفترض الطاعه او را امر به خروج نماید بر تو قیام کند. هارون گفت: پیشوایان علم کلام و متخصصین فن را در مجلسی
گرد آور که با همدیگر مناظره کنند و من عقب پرده مینشینم که مرا نبینند ولی من سخنان ایشان را بشنوم. یحیی، ضرار بن عمرو و
سلیمان بن جریر و عبدالله بن یزید اباضی و موبد موبدان [ ۱۴۲۳ ] و رأس الجالوت را نزد خود طلبید و به مناظره وادار کرد؛ و بعد از
آنکه مناظره و مشاجره به طول انجامید، به اصحاب مناظره گفت: آیا راضی هستید که هشام بین شما حکم شود؟ گفتند: البته راضی
هستیم، لیکن هشام نمیتواند در این مجلس حاضر شود؛ زیرا او بیمار [صفحه ۴۲۳ ] است. یحیی گفت: من به او پیغام میفرستم که
هر طور باشد زحمت آمدن را بپذیرد. سپس مأموری نزد هشام فرستاد. گفت: برو به هشام بگو: جمعی در مجلس ما مشغول مناظره
میباشند و تو را به حکمیت قبول کردهاند، تقاضا میکنیم که قبول زحمت نموده در این مجلس حاضر شوی؛ و جهت این که از
ابتدای امر شما را دعوت نکردیم این بود که نخواستیم با بیماری شما را رنج دهیم، اینک تفضل فرموده این زحمت را تحمل
فرمایید. یونس گوید: چون مأمور یحیی امر او را به هشام ابلاغ کرد، هشام گفت: خاطر من از اجابت این امر ناراحت است و
میاندیشم که توطئهای فراهم کرده باشند که مرا از آن خبری نباشد؛ زیرا خاطر یحیی نسبت به من به واسطه چند قضیه دگرگون
شده و با من عداوت دارد و من قصد داشتم که اگر خداوند متعال مرا از این بیماری شفا بخشد، به کوفه رفته و راه گفت و شنود و
مناظره را بر خود بسته و به کلی مناظره را بر خود تحریم نمایم، و ملازم عبادت شده این ملعون را دیگر نبینم. یونس گوید: گفتم:
امید است که جز خیر نباشد، حتی الامکان احتیاط و احتراز کن. هشام گفت: ای یونس! تو پنداری که من از چیزی که خدای تعالی
اظهار آن را به زبان من خواسته باشد احتراز میکنم، این معنی چگونه متصور است؟ لیکن برخیز به حول و قوه الهی برویم. پس
هشام بر استری که مأمور برایش آورده بوده سوار شد و من بر دراز گوشی سوار شدم و به اتفاق به مجلس مناظره رفتیم، مجلس را
پر از دانشمندان حکمت و کلام دیدیم؛ پس هشام پیش رفته بر یحیی و دیگران سلام کرد و نزد یحیی نشت و من نیز در آن میان
نشستم. یحیی حکم کرد که در مناظراتی که بین حاضرین جریان داشت و خاتمه و فیصله نیافته بود حکومت و قضاوت کند. هشام
آخرین سخن طرفین مناظره را استماع نموده، پس از تحقیق از روی استدلال، به زیان بعضی و به نفع بعض دیگر قضاوت کرد و از
جمله کسانی که به زیان او حکم کرد سلیمان بن جریر بود؛ بدین جهت حسد و کینه او نسبت به هشام افزوده شد. یحیی بن هشام
گوید: از کثرت مناظره امروز خسته شدهایم و میخواهیم که فساد اختیار مردم را در تعیین امام بیان نمایی و ثابت کنی که امامت در
آل و اهل بیت پیامبر (ع) است نه در غیر ایشان. هشام گفت: ای وزیر! بیماری مرا ناتوان ساخته و نمیتوانم وارد این بحث شوم؛ چه
شاید کسی بر من اعتراض کند به سود او نخواهد بود بلکه به زیان او تمام میگردد؛ یعنی کسی حق ندارد قبل از پایان سخنت
اعتراض کند و باید موارد اعتراض را یادداشت کند و تأمل کند تا فراغت یابی و مطلب را تمام کنی. [صفحه ۴۲۴ ] هشام شروع به
سخن کرد و مقاله طولانی راجع به فساد اختیار مردم در امامت بیان کرد. پس از فراغ از استدلال، یحیی به سلیمان بن جریر گفت:
از ابامحمد (هشام) در این موضوع چیزی سؤال کن. سلیمان گفت: مرا خبر ده که آیا اطاعت علی بن ابیطالب (ع) واجب بود؟ هشام
گفت: آری. سلیمان گفت: اگر کسی که بعد از او، یعنی امروز، دارای منصب امامت است تو را امر به جنگ کند اطاعت میکنی؟
هشام گفت: امر نمیکند. سلیمان گفت: چرا امر نمیکند به اینکه اطاعتش واجب است؟ هشام گفت: از این سخن درگذر زیرا
پاسخ آن معلوم شد. سلیمان گفت: چرا امر کند با این که در حالی فرمان میبری و در حالی فرمان نمیبری. هشام گفت: وای بر
صفحه ۱۹۹ از ۲۸۴
تو، من نگفتم فرمان نمیبرم تا بگویی فرمان بردن تو واجب است، بلکه من گفتم به من فرمان جنگ نمیدهد. سلیمان گفت:
نمیگویم فرمان داده است، بلکه بر سبیل جدل و فرض سؤال میکنم، یعنی اگر فرمان دهد چه میکنی؟ هشام گفت: چند پیرامون
قرقگاه میگردی و از آن نمیاندیشی که بگویم اگر مرا فرمان خروج دهد اطاعت کرده خروج میکنم و دیگر برای تو مجال سخن
نماند و به زشتترین وجهی سکوت اختیار کنی و من چون میدانم که مآل این سخن به کجا خواهد کشید خودداری از اظهار آن
میکنم. چون هارون این سخن از هشام شنید روی در هم کشید و گفت: مطلب را آشکار ساخت. مردم برخاستند و مجلس بر هم
خورد. هشام از فرصت استفاده کرده از مجلس بیرون رفت و در بغداد توقف ننموده یکسره متوجه مداین گردید؛ و در آنجا به او
خبر رسید که هارون به یحیی دستور داده که دست از مؤاخذه هشام و اصحابش بر ندارد، و حضرت موسی بن جعفر (ع) را هم
گرفته زندانی کردهاند. سپس هاشم به کوفه رفته پنهان شد و یحیی او را تعقیب میکرد لیکن به او دست نیافت تا آنکه در خانه
ابنشرف به رحمت ایزدی پیوست. داستان این مناظره به محمد بن سلیمان نوفلی و ابنمیثم که در آن هنگام در حبس هارون بودند
رسید. نوفلی گفت: به نظر من هشام نتوانسته است در این مناظره از بن بست فرار کند. ابنمیثم گفت: چگونه میتوانست فرار کند با
اینکه اثبات کرده بود که اطاعت امام واجب است. نوفلی گفت: راه فرار این بود که بگوید: امامت امام مشروط است به اینکه
مادامی که منادی از آسمان ندا نداده است کسی را دعوت به خروج نکند؛ بنابراین اگر کسی را قبل از ندای منادی به خروج
دعوت کند او را امام نمیدانم و دنبال کسی میروم که دعوت به [صفحه ۴۲۵ ] خروج نکند. ابنمیثم گفت: این سخن از بدترین
خرافات است، زیرا که این صفت مخصوص قائم است، و شأن هشام اجل است از اینکه هنگام مجادله به این مطلب احتجاج کند.
بعلاوه اگر این سخن را میگفت کاملا مطلب آشکار میشد و معلوم میگشت که منظورش از امام مفترض الطاعه غیر هارون است
و به هیچ وجه نمیتوانست انکار کند، ولی او طوری مناظره کرده است که اگر هارون طرف مناظره بود و از او میپرسید که امام
مفترض الطاعه بعد از علی بن ابیطالب کیست؟ میتوانست به هارون بگوید: امام مفترض الطاعه تو میباشی. و آن سخن که تو
میگویی طوری هشام را در بن بست قرار میداد که هیچ چارهای برای فرار از آن نداشت؛ زیرا اگر هارون میگفت: چنانچه تو را
امر به خروج و جنگ نمایم اطاعت میکنی یا نه؟ بنابر آن شرط بایستی بگوید: نه، منتظر ندای آسمانی میشوم؛ و هشام هرگز این
اگر هشام کشته ،« انا لله و انا الیه راجعون » : طور مناظره نمیکند. شاید اگر تو بودی این طور مناظره میکردی. سپس ابنمیثم گفت
شود استاد و بازوی ما از دست میرود، بعلاوه علم و دانش از بین میرود. [ ۱۴۲۴ ]. بنا بر روایت مفید (ره)، مناظرهای که خشم
هارون را برانگیخت و او را به از میان برداشتن هشام بن حکم مصمم کرد، مناظره دیگری است که شرح آن چنین است: شیخ مفید
از عبدالعظیم بن عبدالله، نقل کرده که روزی هارون الرشید به جعفر بن یحیی برمکی گفت: دوست ،« اختصاص » (ره)، در کتاب
دارم که شنونده کلام متکلمین و مناظره آنان با یکدیگر پیرامون نظراتشان باشم، اما دیده نشوم. جعفر متکلمین را در منزل خود
جمع کرد، و هارون در پس پردهای که او را از چشم متکلمین پنهان میکرد، برای استماع کلامشان قرار گرفت. مجلس از متکلمین
پر بود و همگی منتظر هشام بودند. پس هشام در حالی که پیراهنی تا زانو و شلواری تا نصف ساق بر تن داشت وارد شد و بر همه
سلام کرد. و برای جعفر برمکی امتیاز قائل نشد. در این هنگام مردی از حاضرین به هشام گفت: به چه دلیل علی را برتر از ابوبکر
۱۴۲۵ ]، آن گاه که ] ؟« ثاین اثنین اذهما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن » : میدانی، در صورتی که خداوند در قرآن میفرماید
دومی آن دو تن که در غار بودند (رسول خدا صلی الله علیه و آله) [صفحه ۴۲۶ ] به همسفر خود (ابوبکر که پریشان و اندوهگین
بود) میگفت که محزون مباش. هشام گفت: برای من، از چگونگی حزن ابوبکر در آن لحظه، بگو، آیا در جهت رضای الهی بود
یا نه؟ آن مرد پاسخی نداد و ساکت ماند. پس هشام گفت: اگر اندوه ابوبکر مورد رضایت بود، پس چرا رسول خدا (ص) او را
نهی کرد و فرمود: محزون نباش؟ آیا پیامبر او را از کاری که اطاعت خدا بود و موجب رضایت پروردگار، منع میکرد؟ و اگر حزن
فانزل الله سکینته » : او خدا پسندانه نبود، دیگر چه جای فخر بدان باقی است؟ و تو خود میدانی که خداوند در مورد سکینت فرموده
صفحه ۲۰۰ از ۲۸۴
۱۴۲۶ ]، پس خداوند سکینت خود را بر پیامبر و مؤمنان نازل کرد. [ ۱۴۲۷ ]. سپس هشام خطاب به آن ] « علی رسوله و علی المؤمنین
مرد گفت: شما نقل کردهاید و ما نیز، و همگی نقل کردهاند که بهشت مشتاق چهار نفر است: علی بن ابیطالب (ع)، مقداد بن اسود،
عمار بن یاسر، و ابوذر غفاری؛ و میبینیم که صاحب و مولای ما جزء این گروه شمرده شده و جای صاحب و مولای شما در اینجا
خالی است، پس به خاطر این فضیلت ما صاحب خود را برتر از صاحب میدانیم. شما گفتهاید، و ما نیز، و همگی گفتهاند که دفاع
کنندگان از حریم اسلام چهار نفرند: علی بن ابیطالب (ع)، زبیر بن عوام، ابودجانه انصاری، و سلمان فارسی. میبینم که صاحب ما
از دارندگان این فضیلت است در حالی که برای صاحب شما چنین چیزی نیست، پس به خاطر این فضیلت ما صاحب خود را برتر از
صاحب شما میدانیم. شما قائلید، و ما نیز، و همگی بر آنند که قاریان چهار نفرند: علی بن ابیطالب (ع)، عبدالله بن مسعود، ابن بن
کعب، و زید بن ثابت. میبینیم که صاحب ما دارای این فضیلت نیز میباشد در صورتی که صاحب شما از آن برخوردار نیست،
پس به خاطر این فضیلت ما صاحب خود را برتر از صاحب شما میدانیم. باز شما گفتهاید، و ما نیز، و دیگران هم میگویند که
پاکان مورد تأیید الهی چهار [صفحه ۴۲۷ ] نفرند: علی بن ابیطالب، فاطمه، حسن و حسین، علیهمالسلام، میبینیم که صاحب ما در
این فضیلت نیز شریک است در صورتی که صاحب شما از این فضیلت بهرهای نیست، پس به خاطر این فضیلت ما صاحب خود را
برتر از صاحب شما میدانیم. و باز شما گفتهاید، و ما نیز، و دیگران هم میگویند که نیکان چهار نفرند: علی بن ابیطالب، فاطمه،
حسن، و حسین علیهم السلام. میبینم که نام صاحب ما در میان این گروه است ولی نامی از صاحب شما نیست، پس به خاطر این
فضیلت ما صاحب خود را برتر از صاحب شما میدانیم. و همچنین شما روایت کردهاید، ما نیز، و همگی روایت نمودهاند که شهدا
چهار نفرند: علی بن ابیطالب (ع)، جعفر، حمزه، و عبیده بن حارث بن عبدالمطلب. میبینیم که صاحب ما در این گروه قرار دارد اما
صاحب شما جزء این گروه نیست، پس به خاطر این فضیلت ما صاحب خود را برتر از صاحب شما میدانیم. در این جا بود که
هارون (بیتاب شد و) پرده را تکان داد و جعفر همگی را امر به خروج از منزل کرد، و همه ترسان و وحشت زده خارج شدند.
هارون در حالی که از پشت پرده بیرون میآمد، گفت: این… دیگر که بود؟ به خدا سوگند که او را خواهم کشت و به آتش
آخرین مناظره هشام بن حکم را این گونه آورده است: وزیر هارون، « کمال الدین » خواهم سوزاند. [ ۱۴۲۸ ]. شیخ صدوق (ره)، در
یحیی بن خالد، در منزل خودش روزهای یکشنبه مجلس مناظرهای تشکیل داده بود که دانشمندان و متکلمین هر ملت و فرقهای
حاضر میشدند و با یکدیگر مناظره میکردند. هارون از این مجلس مطلع شد، به یحیی گفت: ای عباسی! در منزلت روزهای
یکشنبه چه خبر است و این مجلس چیست که تشکیل میشود؟ یحیی گفت: ای امیر! چیزی از این بالاتر نیست که رفعت و مقام مرا
نزدت بالاتر سازد و مرا سرافراز فرماید؛ زیرا که در این مجلس صاحبان مذاهب مختلفه اجتماع میکنند و در اثر مناظره و احتجاج با
یکدیگر تباهی مذاهبشان برای ما آشکار میگردد و حق از باطل جدا میشود. هارون گفت: دوست دارم در این مجلس حاضر شوم
و سخنان آنان را بشنوم بدون این که از حضور من مطلع شوند؛ زیرا ممکن است در صورت اطلاع از حضور من، حشمتم آنان را
[ بگیرد و مذاهب خود را آشکار نسازند. یحیی گفت: این موضوع بسته به اراده خلیفه است هر وقت که بخواهند [صفحه ۴۲۸
ممکن است. هارون گفت: پس حضور مرا به آنان اعلام مکن. یحیی چنین کرد و این خبر به معتزله رسید، بین خود مشورت کردند
و تصمیم گرفتند که در این مجلس وسیله گرفتاری هشام را فراهم کنند، به این ترتیب که با هشام فقط در موضوع امامت مناظره
کنند؛ چون میدانستند که هارون مخالف با کسانی است که قائل به امامت باشند. مجلس تشکیل شد و عبدالله بن یزید اباضی هم
که رفیق هشام و شریک تجارت او بود حضور یافت. هنگامی که هشام وارد شد در بین جمعیت به عبدالله سلام کرد. یحیی بن
عبدالله گفت: با هشام در موضوع امامت صحبت کن. هشام گفت: ای وزیر! ایشان حق گفتگو و سؤال و جواب با ما ندارند؛ زیرا
ایشان با ما در امامت موافق و متحد بودند، سپس بدون معرفت از ما جدا شدند، نه آن وقت که با ما بودند حق را شناختند و نه آن
۱۴۲۹ ] که مردی از فرقه حروریه [ ۱۴۳۰ ] بود گفت: ای ] « بیان » وقت که از ما جدا شدند دانستند برای چه از ما جدا شدند. آن گاه
صفحه ۲۰۱ از ۲۸۴
هشام! من از تو سؤال میکنم که خبر دهی مرا از اصحاب علی بن ابیطالب روزی که با حکومت حکمین موافقت کردند، آیا مؤمن
بودند یا کافر؟ هشام گفت: آنان سه قسمت بودند: قسمتی مؤمن و بخشی مشرک و بعضی گمراه بودند. اما مؤمنان کسانی بودند
که مانند من معتقد بودند که علی بن ابیطالب (ع) امام منصوب از طرف خداست، و معاویه شایسته مقام امامت نیست، و به آنچه
خداوند در حق علی (ع) فرموده معترف بودند. اما مشرکین کسانی بودند که عقیده داشتند علی و معاویه هر دو شایسته امامت
میباشند، چون معاویه را با علی (ع) شریک قرار دادند مشرک بودند. اما گمراهان کسانی بودند که بر اساس حمیت و عصبیت
قومی به میدان جنگ آمده بودند و معرفتی نسبت به مقام امام نداشتند. بیان گفت: اصحاب معاویه چگونه بودند؟ هشام گفت: آنان
نیز سه قسمت بودند: قسمتی کافر و قسمتی مشرک و برخی گمراه اما کفار کسانی بودند که میگفتند: معاویه شایسته امامت است
و علی شایستگی آن مقام را ندارد. پس از دو جهت کافر بودند: [صفحه ۴۲۹ ] اول – از جهت انکار امامت امامی که از طرف خدا
منصوب به امامت بود. دوم – از جهت اعتقاد به امامت کسی که از طرف خدا برای امامت تعیین نشده بود. اما مشرکین کسانی
بودند که هر دو را شایسته و صالح برای امامت میدانستند. اما گمراهان کسانی بودند که نسبت به امامت معرفتی نداشتند و فقط
حمیت و عصبیت عشایری آنان را وادار به حضور در جبهه جنگ کرده بود. بیان عاجز شد و سکوت اختیار کرد. ضرار گفت: ای
هشام! من از تو سؤال میکنم. هاشم گفت: این خطاست. ضرار گفت: چرا؟ هشام گفت: برای این که تو و بیان در مخالفت با
امامت امام من شرکت دارید و بیان یک سؤال راجع به امامت کرد، پس حق ندارید برای مرتبه دوم از من سؤال کنید و اینک نوبت
من است که از شما پرسش کنم. ضرار گفت: بپرس. هشام گفت: آیا قبول داری که خداوند عادل است و ظالم نیست؟ ضرار گفت:
آری، خداوند عادل است و ستم نمیکند، و برتر از این است که ستمکار باشد. هشام گفت: اگر خدا شخص زمینگیر را به رفتن
مساجد و جهاد در راه خدا تکلیف کند و کور را به خواندن قرآن و کتابها مکلف سازد، آیا در این صورت او را عادلی میدانی
یا ستمکار میشماری؟ ضرار گفت: خداوند چنین کاری نمیکند. هشام گفت: میدانم خدا چنین تکلیفی نمیکند ولی بر سبیل
فرض میگویم: اگر چنین تکلیفی کرد، آیا ستمکار نخواهد بود، و بنده را مکلف به تکلیفی ننموده که توانایی انجام آن را ندارد؟
ضرار گفت: اگر چنین تکلیفی کند ستمکار خواهد بود. هشام گفت: خبر ده مرا از اینکه آیا خداوند بندگان را مکلف به یک دین
فرموده یا نه؟ و آیا جز آن یک دین، دین دیگری را از آنان قبول میکند یا نه؟ ضرار گفت: آری، خداوند بندگان را به پیروی از
یک دین مکلف ساخته است. هشام گفت: آیا برای بندگان دلیلی بر این دین قرار داده یا آنکه آنان را مأمور به پذیرفتن مجهولی
بدون دلیل فرموده؟ نظیر امر کردن کور به قرائت و زمینگیر به رفتن به مساجد و میدان جهاد. ضرار، پس از ساعتی سکوت، گفت:
ناچار باید دلیلی برای آنان اقامه کرده باشد ولی آن دلیل، امام تو نیست. هشام خندید و گفت: نیمی از تو تشیع اختیار کرد و ندای
حق را بالضروره بلند کرد، یعنی اصل امامت را قبول کردی فقط اختلاف بین من و تو در اسم است. ضرار گفت: من در همین
موضوع از تو میپرسم. هشام گفت: آنچه میخواهی بگو. ضرار گفت: امامت چگونه منعقد میشود؟ هشام گفت: همان طوری که
نبوت منعقد میشود. [صفحه ۴۳۰ ] ضرار گفت: بنابراین امام هم پیغمبر است؟! هشام گفت: خیر، زیرا که نبوت به وسیله نزول ملک
و وحی از طرف خداوند محقق میشود و امامت به وسیله تنصیص و تعیین پیغمبر استوار میگردد؛ گر چه تنصیص پیغمبر و نزول
ملک هر دو به اذن پروردگارند. ضرار گفت: چه دلیلی بر این گفتار داری؟ هشام گفت: برهان ما را ناگزیر به پذیرفتن این گفتار
مینماید. ضرار گفت: آن برهان چگونه است؟ هشام گفت: زیرا مطلب از سه صورت بیرون نیست: اول – خداوند پس از پیامبر
(ص) تکلیف را از مردم برداشته و آنان را مانند حیوانات چرنده و درنده از قید تکلیف آزاد ساخته است، آیا با این فرض موافقی؟
ضرار گفت: خیر، با این فرض موافقت ندارم. هشام گفت: دوم – بعد از پیامبر (ص) تکلیف، کما فی السابق، باقی است ولی مردم
همه دانشمند شده مانند پیامبر به تمام احکام عارف باشند تا آنکه به هیچ وجه نیازمند به کسی نباشند و خود حق را دریابند و
اختلافی بین ایشان نباشد، آیا با این فرض موافقت داری؟ ضرار گفت: پس باقی میماند یک صورت و آن این است که مردم به
صفحه ۲۰۲ از ۲۸۴
رهبری نیازمند میباشند که پیامبر برای آنان تعیین کند و او باید شخصی باشد که سهو و غلط به وجودش راه نیابد و از ستم و سایر
گناهان و خطاکاری منزه بوده باشد، مردم به او نیازمند و او از مردم بینیاز باشد.ضرار گفت: علائم و نشانههای او چیست؟ هشام
گفت: هشت علامت دارد که چهار مربوط به نسب و چهار دیگر مربوط به صفات انسانی اوست. اما آن چهار که مربوط به نسب
اوست عبارت از این است که امام باید معروف الجنس، معروف القبیله، معروف النسب بوده واز طرف پیامبر که صاحب دعوت و
ملت است تعیین شده باشد و البته جنس و قبیله خاندان پیامبر معروفیت بسزایی دارد، نظر به اینکه پیامبر چنان معروفیتی دارد که
پس باید از خاندان پیامبر باشد، و چون در ،« اشهد ان محمدا رسول الله » : روزانه پنج نوبت در منارهها و صوامع منادی ندا میکند
خاندان پیامبر مدعی این مقام بسیار است باید از طرف پیامبر بشخصه تعیین شود. [ ۱۴۳۱ ]. اما آن چهاری که مربوط به صفات
نفسانی امام است: اول – امام باید نسبت احکام الهی از همه داناتر باشد به نحوی که هیچ یک از احکام از کوچک و بزرگ بر او
پوشیده نباشد. دوم – دارای قوه عصمت باشد. سوم – شجاعترین مردم باشد. چهارم – در سخاوت بر تمام مردم برتری داشته باشد.
عبدالله بن یزید اباضی گفت: به چه دلیل میگویی باید از همه مردم داناتر باشد؟ [صفحه ۴۳۱ ] هشام گفت: زیرا اگر به تمام حدود
و مقررات و شرایع و سنن دانا نباشد بیم آن میرود که حدود را آن طور که باید جاری ننماید؛ مثلا کسی را که باید دستش بریده
شود تازیانه زند و کسی را که باید تازیانه زند دست ببرد، در نتیجه حدود مقلوب و معکوس گردد و به جای اصلاح افساد کند.
عبدالله گفت: به چه دلیل میگویی امام باید معصوم باشد؟ هشام گفت: اگر دارای عصمت نباشد خطاکاری بر او روا باشد، در این
صورت بیم آن میرود که آنچه به ضرر و زیان او و یا بستگان و خویشانش باشد پنهان کند و خداوند چنین کسی را حجت قرار
نمیدهد. عبدالله گفت: از کجا میگویی باید شجاعترین مردم باشد؟ هشام گفت: زیرا که امام فئه مسلمین (ستاد مسلمانان) است
و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الی فئۀ فقد بآء بغضب من الله » : در جبهه جنگ به او برمیگردند و خداوند فرموده
۱۴۳۲ ] – و هر آن کس که در روز جنگ پشت به دشمن کرده فرار نماید به یقین به خشم خدا ] « و مأواه جهنم و بئس المصیر
بازگشته و جایگاهش دوزخ است و بد بازگشتی است مگر آنکه پشت کردن او برای جنگ از جهت دیگر باشد (مثلا از میمنه به
میسره یا قلب یا جناح برگردد) یا آنکه خواهد خود را به گروه دیگر مسلمین رساند – اگر امام شجاعت نداشته باشد او هم فرار
میکند و به غضب خدا گرفتار میگردد. و چنین کسی لیاقت امامت ندارد. عبدالله گفت: از کجا میگویی که باید سخیترین مردم
باشد؟ هشام گفت: چون خزینهدار مسلمانان است، اگر دارای سخاوت نباشد ممکن است طمع در بیتالمال مسلمین کرده چیزی از
آن بردارد، در این صورت خیانتکار خواهد بود و خداوند خائن را حجت خود قرار نمیدهد. در این جا، ضرار گفت: در این زمانه
متصف به این صفات کیست؟ هشام گفت: صاحب قصر [ ۱۴۳۳ ]، امیرالمؤمنین! هارون الرشید تمام سخنان هشام را میشنید. سخن
هشام به اینجا که رسید هارون گفت: اعطانا والله من جراب النوره [ ۱۴۳۴ ]، وای بر تو جعفر (جعفر بن یحیی هم با هارون پشت
[صفحه ۴۳۲ ] پرده نشسته بود) مقصود هشام کیست؟ جعفر گفت: یا امیرالمؤمنین، غیر موسی بن جعفر (ع) منظوری ندارد. آن گاه
هارون لب به دندان گزید و گفت: آیا با زندگی هشام سلطنت من یک ساعت باقی میماند؟ به خدا سوگند، زبان هشام بیشتر از
صد هزار شمشیر در دلهای مردم تأثیر دارد. یحیی دانست که موجبات هلاکت هشام فراهم شد، وارد پشت پرده شد. هارون به
یحیی گفت. وای بر تو، ای عباسی! این مرد کیست؟ یحیی گفت: امیرالمؤمنین بیمناک نباشد شر او را دفع خواهیم کرد. سپس
بیرون آمده به هشام اشاره کرد. هشام متوجه خطر شد به بهانه قضای حاجت از مجلس بیرون آمده خود را به فرزندان خویش
رسانید و آنان را امر به فرار و پنهان شدن کرد و خود به سوی کوفه فرار کرد و به خانه بشیرنبال (که از روات و محدثین و اصحاب
امام ششم بود) وارد شد و داستان را برای او نقل کرد. پس از آن سخت بیمار شد، بشیر گفت: طبیب برایت بیاورم؟ هشام گفت: نه،
من میمیرم. [ ۱۴۳۵ ]. چون مرگش نزدیک شد وصیت کرد به بشیر و گفت: پس از آن که از غسل و کفن من فراغت حاصل کردی
جنازه مرا شبانه بردار و ببر در کناسه کوفه بگذار و در یک رقعهای بنویس: این جناره هشام بن حکم است که تحت تعقیب هارون
صفحه ۲۰۳ از ۲۸۴
بود و به مرگ طبیعی از دنیا رفته است [ ۱۴۳۶ ] (بشیر طبق وصیت هشام عمل کرد). هارون بسیاری از نزدیکان و اصحاب هشام را
در رابطه با او به زندان افکنده بود. صبحگاهان که اهل کوفه جنازه را دیدند به قاضی اطلاع دادند. قاضی، رئیس دارائی فرماندار، و
متعمدین شهر حضور یافته، پس از معاینه جسد، به هارون نوشتند و او را از مرگ هشام مطلع ساختند. هارون گفت: حمد خدای را
[ که شر هشام را از ما دفع کرد! سپس اشخاصی را که در اثر نزدیکی به هشام زندانی کرده بود آزاد ساخت. [ ۱۴۳۷ ]. [صفحه ۴۳۳
برگرفته از کتاب اصحاب امام صادق علیه السلام نوشته: علی محدث زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *