اخلاق و فضائل

شکوه و مهابت امام صادق علیه السلام

شکوه و مهابت امام صادق علیه السلام
معمولاً شکوه و مهابت مردان بزرگ و مقتدر جامعه از طریق ژست بزرگنمائى است که خود شخص و یا اطرافیان او (نوکران، خدمه، خانواده و ایل و تبار، سپاهیان و حکومت و دولت) ایجاد مى کنند. اینگونه مهابت وجلالت ، اختصاص به احدى ندارد؛ زیرا هر کس این وضع و شرایط را داشته باشد و یا براى خود بوجود بیاورد، داراى چنین شکوهى خواده بود، و شایسته آن است که چنین جلالت و مهابتى را جلالت و مهابت ساختگى نام نهیم. اما گاهى انسان داراى شکوه ، عظمت شخصیت و مهابت و جلالت است هر چند که در اطراف او از لشکر، خدمتکار، قوم و خویش ، دولت و حکومت اثرى نیست. اینگونه مهابت و جلالت دیگر عاریتى نیست، بلکه آن چیزى است که خداوند به هر که از بندگانش بخواهد، مى بخشد و چنین عظمتى با فروتنى، خوش اخلاقى ، گشادگى و خنده‏روئى از بین نمى‏رود. مهابت و جلالتى از این دست را در جائى توان یافت که علم و عمل توأماً در آنجا باشد و چنین مهابت و عظمتى در شخصى تحقق مى‏یابد که از محدوده معصیت الهى خارج و به حریم طاعت خداوند وارد شود. و هر کس خواهان عزت بدون وجود قوم و خویش، و شکوه و مهابت بدون حکومت و سلطنت باشد، باید لباس ذلت معصیت از تن به در کند و جامه عزت طاعت بپوشد . و نیز آن مهابت و شکوه را کسى دارد که جز از خدا نترسد که هر کس از خدا بترسد ، خداوند رعب و ترس او را در دل همگان اندازد و هر که از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز مى‏ترساند و وحشت از همه سو او را فرا گیرد. اینگونه مهابت و شکوه را باید شکوه و مهابت اصیل نامید. منصور صاحب آن مهابت و شکوه نخستین، یعنى مهابت ساختگى بود؛ زیرا کدام سلطانى حکومت و قدرتش از او نیرومندتر و چه کسى سپاهیان و لشکر یانش از او فزونتر و چه شخصى جرأت و جسارتش از او زیادتر بود؟ اما مع ذلک همین منصور وقتى نگاهش بر امام صادق (ع) که قصد قتل او را داشت، افتاد، اندامش به لرزه درآمد و از تصمیم خود منصرف شد. مفضل بن عمر مى گوید: منصور بیش از یکبار قصد قتل ابى عبدالله (ع) را کرد؛ ولى وقتى که امام را احضار و مقدمات قتل او را فراهم نمود، با یک نگاه به سیماى امام ترس و وحشت تمام وجودش را فرا گرفت و از قصد خود منصرف شد. این شکوه و مهابت را در وجود امم، همه احساس مى‏کردند؛ چه دوست و چه دشمن، چه مخالف و چه موافق. هشام بن حکم که مذهب «جهمى» داشت، پیش از آنکه به مکتب امام بپیوندد در بیابان حیره با امام ملاقات کرد؛ اما با اینکه بیانى رسا و زبانى گویا داشت، لحظاتى از شدت مهابت و جلالت امام سکوت کرد و از حرف باز ماند. لذا احساس کرد که مهابت و شکوه امام همانه چیزى است که خداوند پیامبران و اوصیاى آنان را از آن بهره‏مند مى‏سازد. همان هیبت و جلالتى که هشام آن روز که جهمى مذهب بود در وجود و شخصیت امام احساس کرد، در روزى هم که دانشمندى شده و در ردیف علماى کلامى برجسته قرار گرفته بود، باز احساس نمود. او که به قصد بحث و مناظره با عمروبن عبید به بصره رفته و درباره امامت با وى مناظره‏اى جالب انجام داده و برگشته بود، امام از او خواست که جریان را تعریف کند و چگونگى بحث و گفتگو را حکایت نماید؛ اما هشام گفت : اى فرزند رسول خدا! من از شما خجالت مى کشم و شخصیت شما مرا گرفته و زبانم در حضور شما کار نمى‏کند. ابن ابى العوجاء با اینکه مردى ملحد و خدا نشناس بود،گاهى تحت تأثیر هیبت و مهابت امام قرار مى‏گرفت و از سخن گفتن در مى‏ماند. روزى به نیت بحث با امام نزد او آمد؛ ولى پس از آنکه نشست ، لحظاتى سکوت کرد. امام صادق : چرا سخن نمى گوئى و حرف نمى‏زنى؟ ابن ابى العوجاء : مهابت و جلالت و عظمت شخصیت شما مرا تحت تأثیر قرار داده و زبانم در حضور شما باز نمى‏شود. البته من دانشمندان زیادى دیده‏ام و با متکلمان و فلاسفه بسیارى به بحث و گفتگو نشسته‏ام؛ لیکن هرگز اینگونه که در حضور شما مرعوب شده‏ام و تحت تأثیر مهابت شما قرار گرفته‏ام، مرعوب نشده‏ام.این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که امام صادق (ع) در میان اصحاب و همنشینانش همچون یکى از آنان بود. خود را به سبب اینکه امام و رهبر است، بالاتر و برتر نشان نمى داد . به سادگى با آنان همسخن مى‏شد و بر سر یک سفره مى‏نشست و ضمن صحبت با ایشان انس مى‏گرفت و مرتباً به آنها تعارف مى‏کرد که غذا بخورند؛ مبادا مهابت امام باعث ضود که آنها از تناول غذا بمانند. لیکن به هر حال مهابت و جلالت امام ذاتى و اصیل بود و مانع از آن مى‏شد که مردم نگاهشان را بر او بدوزند و زبانها در حضور او بند مى‏آمد هر چند که اطراف او خالى بوده و از نوکر و حاجب و دربان خبرى نبوده باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *