احادیث و سخنان

نمونه هایی از مناظرات امام صادق

مناظره ی یکم (مناظره امام با زندیق مصری)
امام: تو می دانی که زمین زیر و زبری دارد؟
گفت: آری.
امام: زیر زمین رفته ای؟
[صفحه ۲۴۴]
گفت: نه.
امام: پس چه می دانی زیر زمین چیست؟
گفت: نمی دانم، ولی به گمانم که زیر زمین چیزی نیست.
امام: ظن و گمان، اظهار درماندگی است، نسبت به چیزی که نتوانی یقین کنی.
امام: به آسمان بالا رفته ای؟
زندیق: نه.
امام: می دانی در آن چیست؟
زندیق: نمی دانم.
امام: از تو عجب است که نه به مشرق رسیده ای و نه به مغرب، نه به زیر زمین فرو شده ای و نه به آسمان بالا رفته ای و نه به آنجا گذر کرده ای تا بفهمی چه آفریده ای دارند در حالی که منکر هر چه در آن هاست، هستی. آیا خردمند چیزی را که نداند، منکر آن می شود؟
زندیق: هیچ کس جز تو با من این سخن را نگفته است.
امام: پس تو در این شک داری، شاید که آن همان باشد و شاید هم نباشد.
زندیق: شاید همین طور است.
امام: ای مرد، کسی که نمی داند، بر کسی که می داند، دلیلی ندارد؛ ای برادر مصری، نادان که دلیلی ندارد. از طرف من این نکته را خوب بفهم که ما هرگز درباره خدا تردیدی نداریم، مگر نمی بینی خورشید و ماه و شب و روز غروب می کنند و بی اشتباه و کم و بیش بر می گردند؟ ناچار و مسخرند، جز مدار خود مکانی ندارند، اگر می توانستند می رفتند و
[صفحه ۲۴۵]
بر نمی گشتند. اگر ناچار نبودند، چرا شب، روز نمی شد و روز، شب نمی شد.
ای برادر اهل مصر، به خدا قسم آن دو مسخر و ناچارند که به وضع خود ادامه دهند و آنکه آنها را مسخر و ناچار کرده است، از آنها محکم تر و حکیم تر و بزرگتر است.
زندیق: درست می فرماید:
امام: ای برادر مصری، به راستی آنچه را شما به آن گرویده اید و گمان می کنید که دهر است، اگر دهر است، آن گاه که مردم را از بین می برد، چرا آنها را بر نمی گرداند؟ اگر آنها را بر می گرداند، چرا نمی برد؟ (یعنی چون دهر شعور و حکمت ندارد، اگر مؤثر باشد باید افعال صادره از او مختل باشد و به جای ایجاد، از بین ببرد و به جای از بین بردن، ایجاد کند؛ زیرا ترجیح بین آنها را نمی فهمد).
ای برادر مصری، همه ناچارند. راستی چرا خداوند آسمان افراشته است و زمین را هموار و زیر پا نهاده است و چرا آسمان بر زمین نمی افتد و زمین بالای طبقات آسمان فرو نمی رود و به هم نمی چسبند و کسانی که در آنها هستند، به هم نمی چسبند؟
زندیق: خداوند پرورنده و سید و سرورشان، آنها را نگه داشته است.
در پایان این مناظره آن زندیق به دست امام صادق علیه السلام مؤمن شد. آن تازه مسلمان به امام عرض کرد: مرا به شاگردی خود بپذیر. امام به هشام بن حکم فرمود: او را با خود ببر و به او تعلیم ده. هشام او را تعلیم داد. [۴۵۹].
[صفحه ۲۴۶]
علامه مجلسی در توضیح این مناظره چنین می نویسد:
در این حدیث امام صادق به طرز استادانه ای با این زندیق برخورد می کند و به آسانی او را درمان می کند. این زندیق دچار خودبینی و جهل مرکب بود و به این دلیل دریچه عقل خداشناسی او بسته شده بود، پایه خودبینی او تا آنجا بود که شهرت علمی امام صادق از مدینه او را ناراحت کرده بود و به راه افتاده که با طی مسافتهای دور و دراز، در برخورد و بحث علمی با امام صادق، پیروز گردد. وی وقتی در طواف به امام صادق می رسد، به آن حضرت شانه ای می زند! حضرت از عمل وی به دردش پی برد، هر چند امام خود حقایق نهفته را می داند. به این خاطر برای شکستن سد خودبینی و دریدن پرده ی سیاه و ستبر خودخواهی که دریچه تعقل او را بسته است، امام یک نیشتر عمیق به دل او می زند و بی درنگ از او می پرسد نام و کنیه ات چیست.
عبدالملک نام دارد، «بنده پادشاه»؛ امام او را به این نکته متوجه می کند که شعور بی زبان خداشناسی، پدرت را به این اعتراف رهبری کرده که تو بنده هستی و خودت را هم مسخر کرده که تاکنون آن را پذیرفته و درصدد عوض کردن نامت بر نیامده ای، پس تو از ته دل معترفی که بنده ی ملکی هستی؛ این پادشاه زمینی است یا آسمانی؟
البته یک مغز مغرور به دانش، هرگز حاضر نیست بگوید من بنده فلان پادشاهم. اینجاست که دلش چنان می لرزد که پرده سیاه آن دریده می شود. وی برای این که عذر و بهانه بیاورد می گوید: این نام را پدرم گذارده و بخاطر احترام به او آن را عوض نکرده ام.
به علاوه امام او را یادآور کنیه اش می کند که دلالت دارد بر این که
[صفحه ۲۴۷]
پسرش به نام عبدالله است. امام از نامی که او خود بر پسرش نهاده او را متوجه شعور بی زبان خودش می کند و پرده مانع تعقل او را می شکافد؛ این خود در حقیقت یک عمل جراحی روحی بسیار ماهرانه بود که امام انجام داد.
در جلسه گفت و گوی بعدی، امام در آغاز سخن پرده غفلت و جهل او را کنار زد و فکر او را به زیر زمین و فراز آسمان برد، و به مشرق و مغرب کشانید تا از سستی و خمودی سالیان دراز درآید، و دل او به زیور شک و تردید که مبدأ کاوش و جستجو است، متوجه گردد.
بزرگترین آفت روح انسانی، غفلت عمیق و عدم توجه است که گاهی با جهل مرکب و اعتقاد به باطل، توأم می شود و در این صورت بیماری روحی خطرناکی در شخص به وجود می آید. امام به خاطر این که روح این زندیق را به طور کامل معالجه نماید وارد تعلیمات اساسی شد و در درجه اول مقام استادی و دانش خود را به او تلقین کرد و فرمود: «ما درست می دانیم و درباره خدا هرگز شک و تردید نداریم».
یکی از شرایط تأثیر تعلیمات، این است که استاد به گفته خود معتقد باشد و با قاطعیت و تصمیم، مطلب خود را به شاگردان بیاموزد تا به دل آنها بنشیند. استادی که خود نسبت به گفتارش تردید دارد و یا بدان عقیده ندارد، نمی تواند در روح و دل شاگرد تأثیر کند و او را معتقد سازد، و شاید عیب بزرگ تعلیمات عصر ما همین است که غالبا مبلغانی می خواهند به مردم عقیده و ایمان بیاموزند که خود از نظر وجدان درونی فاقد آن هستند.
امام این شاگرد آماده را، سر کلاس برد و کتاب خلقت را برای او ورق
[صفحه ۲۴۸]
زد و فرمود: به چشم خود ببین و این سطور را مطالعه کن:
۱٫ گردش مرتب خورشید و ماه.
۲٫ پیدایش منظم و متعاقب شب و روز.
در اینجا هم نظم کامل وجود دارد، هم نیروی قدرت و تسخیر و به خاطر این که نظم کامل درک می شود، نمی توان گفت به طور تصادفی انجام می پذیرد. زیرا طبیعت ماده، سکون و آرامش است پس ذات و ماهیت خود آفتاب، ماه، شب و روز هم نمی تواند علت این انتظام و گردش و رفت و آمد منظم باشد بلکه علتی دارد که اینها به ناچار این مسیر را طی می کنند و آن همان خداوند است. با همین درس ساده و مختصر، آن زندیق حق را باور کرد و تصدیق نمود. [۴۶۰].
مناظره دوم
احمد بن محسن میثمی گوید: پیش منصور. طبیب بودم و او به من گزارش داد که یکی از رفقای من گفت: من و ابن ابی العوجاء و عبدالله بن مقفع در مسجدالحرام بودیم. ابن مقفع گفت: این خلق را می بینی، هیچ یک شایسته ی نام انسان نیستند، بلکه در شمار فرومایگان و چهارپایانند مگر آن شیخ که در یک سو نشسته است.
ابن ابی العوجاء در حالی که به اشارت دست عبدالله بن مقفع، امام صادق جعفر بن محمد علیه السلام را که در گوشه ای نشسته بود می نگریست، گفت: از چه روی در میان جمع، تنها این شیخ را شایسته نام انسان می دانی؟
عبدالله بن مقفع پاسخ داد: زیرا آنچه از وی در دانش و فضیلت
[صفحه ۲۴۹]
دیده ام، در نزد دیگران نیست.
عبدالکریم بن ابی العوجاء گفت: به ناچار، او را در آنچه گفتی باید بیازمایم.
ابن مقفع گفت: زنهار، این کار را مکن؛ زیرا بیم آن دارم که اگر با وی گفتگو آغاز کنی، اندیشه خویش تباه گردانی.
«ابن ابی العوجاء» گفت: از تباهی اندیشه من بیم نداری، بلکه می ترسی در سخن بر وی چیره گردم و سستی رأی تو، از آن توصیف که درباره او کردی بر من آشکار شود.
عبدالله بن مقفع به او گفت: حال که چنین گمان می کنی، برخیز و به نزد او برو، لیکن تا می توانی از لغزش خودداری کن و زبان خود را نگه دار و مهار از دست مده که تو را در بند کند.
ابن ابی العوجاء به سوی امام صادق علیه السلام رفت و اندکی بعد نزد دوست خود ابن مقفع باز آمد و به او گفت: وای بر تو، ای پسر مقفع! او نه مردی از ابنای بشر است، بلکه اگر در این جهان موجودی روحانی باشد که هر گاه بخواهد، تجسم یابد و هر گاه مایل باشد چون روح مستور گردد، جز او نیست!
به او گفت: چطور؟
گفت: من پیش او نشستم و چون حاضران همه رفتند، بی پرسش من سخن آغاز کرد و فرمود:
اگر حقیقت همان است که اینان گویند و بی تردید حقیقت همان است که آنها می گویند (یعنی طواف کنندگان) آنها نجات یافته و شما هلاک می شوید و اگر حق این است که شما می گویید و مسلما چنین نیست، در
[صفحه ۲۵۰]
این صورت شما و آن ها یکسانید.
من گفتم: خدایت رحمت کناد، ما چه می گوییم و آنها چه می گویند؟ گفته ما و آنها یکی است.
فرمود: چگونه گفته تو و گفته آن ها یکی است با اینکه آن ها معتقدند معادی دارند و ثواب و عقابی، و عقیده دارند که در آسمان ها معبودی است و آسمان ها آباد، و به وجود ساکنان خود معمورند. شما معتقدید که آسمان ها ویرانند و کسی در آن ها نیست.
گوید: من این فرصت را غنیمت دانستم و به او عرض کردم: اگر راست گویند که آسمان خدایی دارد، چه مانعی دارد که خود را بر خلق عیان کند و آن ها را به پرستش خود بخواند تا دو شخص از آنها هم اختلافی نکنند؟ چرا خود در پرده شده است و رسولان را برای دعوت خلقش گسیل داشته؟ اگر به شخص خود قیام به دعوت می کرد، برای ایمان مردم به او مؤثرتر بود.
فرمود: وای بر تو چطور موجودی نسبت به تو در پرده است با اینکه قدرت خود را در وجود شخص خودت به تو نشان داده است؟ پیدا شدی در حالی که چیزی نبودی، بزرگت کرده با اینکه کوچک و خرد بودی، توانایت نموده پس از اینکه ناتوان بودی، بیمارت کرده پس از تندرستی و تندرستت کرده پس از بیماری، خشنودت کند پس از خشم و به خشمت آرد پس از خشنودی، و ناراحتیت دهد پس از شادی و شادیت دهد پس از اندوه، مهرت دهد بعد از دشمنی و دشمنی پس از مهر، به تصمیمت آرد پس از سستی و به سستی اندازدت پس از تصمیم، به تو رغبت بخشد پس از هراس و هراس پس از رغبت، امیدت دهد پس از نومیدی و نومیدی
[صفحه ۲۵۱]
پس از امیدواری، آنچه در وهم و خیالت نیست به خاطرت آرد و آنچه در خاطر داری محو کند.
وی گوید: قدرت نمایی های خدا را که در وجود خود من بود پی در پی برشمرد و من نتوانستم جوابی بدهم تا آنجا که معتقد شدم در این گفتگویی که میان ما جاری است محققا او پیروز است و حق با اوست.
گوید: ابن ابی العوجاء روز دیگر به حضور امام صادق علیه السلام رفت و خاموش نشست و سخنی نگفت. امام به او فرمود: گویا آمده ای که قسمتی از گفتگویی که داشتیم را اعاده کنی؟ عرض کرد: یابن رسول الله مقصودم همین است.
امام فرمود: چه بسیار شگفت آور است که تو خدا را منکری و مرا پسر رسول خدا می خوانی؟
وی گفت: این طبق عادت بود نه عقیده.
امام فرمود: چه چیز مانع سخن گفتن توست؟
عرض کرد: از جلال و هیبت شما زبانم یارای سخن گفتن ندارد. من همه دانشمندان را دیده ام، با همه متکلمان بحث کرده ام، هرگز هیبتی چنین در دلم نیفتاده است!
امام فرمود: آری چنین است من در پرستش را به روی تو می گشایم؛ توجه کن. سپس به او فرمود: آیا تو را ساخته اند یا موجودی غیر مصنوع هستی؟

گفت: من ساخته شده نیستم.
امام فرمود: برای من شرح بده اگر ساخته و مصنوع آفریننده ای بودی، چه وصفی داشتی؟
[صفحه ۲۵۲]
عبدالکریم مدتی ساکت شد و پاسخی نداشت و با چوبی که پیشش بود بازی کرده و می گفت: دراز و پهن و عمیق و کوتاه و متحرک و ساکن است، همه اینها صفت آفریده هاست!
امام فرمود: در صورتی که تو صفت مصنوعات را جز اینها ندانی، باید خود را ساخته شده و مصنوع بدانی؛ زیرا در خودت این امور را درک می کنی.
عبدالکریم گفت: از من سؤالی کردی که هیچ کس پیش از تو از من نپرسیده است و بعد از تو هم مانند آن را از من نمی پرسند.
امام فرمود: فرض کن می دانی کسی پیش از این از تو نپرسیده است. از کجا می دانی که بعد از این هم نخواهند پرسید؟ به علاوه، ای عبدالکریم تو گفتار خود را نقض کردی؛ زیرا تو معتقدی که همه چیز از نخست با هم برابرند، چطور در اشیا تقدیم و تأخیر قائل شدی؟
سپس امام فرمود: ای عبدالکریم، توضیح بیشتری به تو بدهم. بگو اگر یک کیسه جواهر داری و کسی به تو گوید در این کیسه سکه طلا هم هست و تو جواب بدهی که نیست و بگوید آن دینار غیر موجود را برایم توصیف کن و تو وصف آن را ندانی، آیا درست است که تو ندانسته بگویی در میان کیسه اشرفی نیست؟ گفت: نه.
امام فرمود: سراسر جهان، بزرگ تر و درازتر و پهن تر از یک کیسه است. شاید در این جهان مصنوعی باشد که ساخته خداست، چون تو نمی توانی مصنوع را از غیر مصنوع تشخیص بدهی.
ابن ابی العوجا در دادن پاسخ عاجز ماند و بعضی از یارانش به اسلام گرویدند و بعضی با او ماندند.
[صفحه ۲۵۳]
روز سوم خدمت امام آمد و عرض کرد: می خواهم سؤالی از شما بپرسم.
امام فرمود: از هر چه می خواهی بپرس.
گفت: دلیل حدوث اجسام چیست؟
فرمود: من هیچ جسم کوچک و بزرگی را در این جهان درک نمی کنم جز اینکه در صورتی که مانند آن، به آن بپیوندند، بزرگتر می شود و حقیقت شخصیت خود را تغییر می دهد. این موضوع زوال و انتقال حالت اولی است و اگر جسم قدیم بود، زوال و تحولی نمی پذیرفت؛ زیرا چیزی که زوال پذیرد و دگرگون شود، شایسته است که پیدا شود و نابود گردد. وجودش پس از نبود عین حدوث است، بودنش در ازل عین نیستی اوست (زیرا فرض تحول شده و صورت جدید در ازل نبوده است) و هرگز صفت ازلیت و عدم حدوث و قدم، در یک چیز جمع نگردد.
ابن ابی العوجا گفت: فرض کن از نظر جریان دو حالت کوچکی و بزرگی و فرض دو زمان چنانکه فرمودی و استدلال کردی حدوث اجسام را دانستی ولی اگر همه چیز به همان حال کوچکی می ماند، از چه راهی شما دلیل بر حدوث آن داشتی؟ امام فرمود:
۱٫ ما روی همین عالم موجود که خردها درشت می شوند، بحث و گفت و گو داریم و اگر آن را از میان برداریم و عالم دیگری که تو می گویی به جای آن بگذاریم، دلیل روشن تری است برای حدوث؛ زیرا بر حدوث عالم دلیلی بهتر و روشن تر از این نیست که ما آن را از ریشه برداریم و عالم دیگری به جای آن بگذاریم، ولی باز بر اساس فرض خودت به تو جواب می دهم.
[صفحه ۲۵۴]
۲٫ اگر همه چیز این عالم جسمانی به حال کوچکی بماند، این فرض صحیح است که اگر بر هر خردی مثل و مانند آن افزوده شود، بزرگ تر خواهد شد. همین صحت امکان تغییر وضع، آن را از قدم بیرون می آورد. چنانکه تغییر و تحول آن را در حدوث داخل می کند. دنبال این سخن چیزی نداری ای عبدالکریم حرفت تمام شد. سپس عبدالکریم درماند و رسوا شد. [۴۶۱].
در سال بعد ابن ابی العوجاء در حرم مکه به امام علیه السلام برخورد و یکی از شیعیان آن حضرت به وی عرض کرد: راستی آیا ابن ابی العوجاء راه مسلمانی در پیش گرفته است؟
امام علیه السلام فرمود: او کوردل تر از این است که مسلمان شود و چون چشمش به امام افتاد گفت: ای آقا و مولای من.
امام به او فرمود: برای چه به اینجا آمدی؟
وی پاسخ داد: از روی عادت و همراهی روش و سنت کشور و برای تماشای جنون و دیوانگی این مردم که سرهایشان را می تراشند و سنگ می پرانند.
امام فرمود: ای عبدالکریم، تو هنوز به سرکشی و گمراهی خود هستی؟
وی خواست شروع به سخن گفتن کند که امام فرمود:
در حال حج جدال روا نیست و فرمود: اگر حقیقت آن است که تو می گویی ما و تو هر دو نجات می یابیم و اگر آنچه که ما به آن معتقدیم درست باشد، پس ما نجات یافته و تو هلاک می شوی.
[صفحه ۲۵۵]
عبدالکریم به همراهان خود رو کرد و گفت: قلبم سوزشی و دردی گرفت، مرا برگردانید. [۴۶۲].
مناظره سوم
عبدالله دیصانی از هشام بن حکم پرسید: آیا تو را پروردگاری است؟
هشام گفت: آری.
دیصانی: تواناست؟
هشام: آری، قادر است و قاهر.
دیصانی: می تواند دنیا را در یک تخم مرغ جای دهد به گونه ای که نه تخم مرغ بزرگ شود و نه دنیا کوچک گردد؟
هشام: به من مهلت جواب بده.
دیصانی: من تا یک سال به تو مهلت دادم.
هشام به خدمت امام صادق علیه السلام رسید و عرض کرد: یابن رسول الله، عبدالله دیصانی مسئله ای را برایم طرح کرده که در آن به جز به شما و خدا؛ پناهی نیست.
امام فرمود: از تو چه پرسیده؟ هشام سؤال دیصانی را بازگو کرد.
امام: ای هشام حواس تو چند تا است؟
هشام: پنج تا.
امام: کدام یک از آن ها از همه کوچک تر است؟
هشام: دیده ی من که همه چیز را می بیند.
امام: اندازه مرکز دید چشم تو چه قدر است؟
هشام: به اندازه یک عدس یا کمتر از آن.
[صفحه ۲۵۶]
امام: به پیش روی و بالای سرت بنگر و به من بگو چه می بینی.
هشام: آسمان و زمین و خانه ها و کاخها و بیابانها و کوهها و نهرها را می بینم.
امام: آنکه قادر است آنچه را که تو می بینی در یک عدس یا کمتر از آن در آورد، قادر است همه دنیا را در یک تخم مرغ جای دهد به طوری که نه دنیا کوچک شود و نه تخم مرغ بزرگ گردد.
هشام به زمین افتاد و دست و سر و پای امام را بوسید و عرض کرد: مرا بس است یابن رسول الله. سپس به منزل خود بازگشت و فردای آن روز دیصانی به نزد او رفت و گفت: ای هشام آمدم سلامی بدهم، نیامده ام که پاسخ پرسش خود را بگیرم.
هشام گفت: اگر به درخواست پاسخ خود هم آمده ای این جواب توست (و بیانات امام را به او گفت).
دیصانی از منزل هشام بیرون آمد و به خانه امام صادق علیه السلام رفت و چون در محضر امام نشست عرض کرد: ای جعفر بن محمد، مرا به معبودم راهنمایی کن.
امام فرمود: نامت چیست؟ تا این جمله را شنید برخاست و بیرون رفت.
یارانش به او گفتند: چرا نام خود را نگفتی؟
گفت: اگر به او می گفتم نامم عبدالله است، می گفت: این کیست که تو بنده او هستی؟
گفتند: به حضور او برگرد و بگو از پرسیدن نامت صرف نظر کند و تو را به معبودت راهنمایی کند.
[صفحه ۲۵۷]
وی خدمت حضرت برگشت و گفت: ای جعفر بن محمد، از نامم مپرس و مرا به معبودم راهنمایی کن. امام به او فرمود: بنشین، در این میان پسر بچه ای تخم مرغی در دست داشت با آن بازی می کرد، امام به آن پسرک گفت: این تخم مرغ را به من بده، پسرک نیز آن را به امام داد.
امام فرمود: ای دیصانی، این تخم مرغ قلعه ای است در بسته، پوست ضخیمی دارد و زیر آن، پوست بسیار نازکی است و زیر آن پوست نازک، مایع طلایی است که روان است و ماده نقره ای رنگ ذوب شده. نه طلای روان به نقره آب شده می آمیزد و نه نقره آب شده به طلای روان، نه مصلحی از درون آن برآید و از نیکی آن گزارش دهد و نه مفسدی درونش رود و از تباهی آن خبر دهد، نمی توان دانست برای تولید نر آفریده شده است یا ماده. با این حال شکافته می شود و مانند طاووس های زیبا و رنگارنگ از آن بیرون می آید، آیا این را درک می کنی؟
راوی گوید: دیصانی مدتی سر به زیر افکند و سپس سر برداشت و گفت: أشهد أن لا اله الا الله، گواهی می دهم که جز خدا شایسته پرستشی نیست، یکتاست و شریک ندارد، گواهی می دهم که محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و رسول اوست و تو به راستی امام و حجت بر خلقش هستی و من از راهی که می رفتم بازگشتم. [۴۶۳].
مناظره چهارم
هشام بن حکم در ضمن حدیث زندیقی که خدمت امام صادق رسیده است نقل کرده است که: امام صادق علیه السلام در ضمن بیاناتش فرمود: اینکه تو می گویی دو مبدأ وجود دارد، از این بیرون نیست که یا هر دو قدیمند و
[صفحه ۲۵۸]
توانا، و یا هر دو قدیمند و ضعیف، یا یکی تواناست و دیگری ناتوان. اگر هر دو توانایند، چرا هر کدام به دفع دیگری نپردازند و خود را در تدبیر جهان بی همتا نسازند؟ اگر بگویی یکی تواناست و دیگری ناتوان، ثابت شود که همان توانا خداست و آن ناتوان درمانده خدا نیست.
اگر تو بگویی که آنها دو تا هستند، یا از هر جهت یگانه اند یا از هر جهت جدایند و بر هم امتیاز دارند. وقتی ملاحظه می کنی می بینی خلقت رشته منظمی دارد و گردون گردش یکنواختی و تدبیر یکسان است و شب و روز و خورشید و ماه را هم می بینی. درستی کار و تدبیر همان هم آهنگی جریان هستی دلالت دارند که مدبر یکی است. [۴۶۴].
باز هم اگر تو مدعی دو مبدأ آفرینش گردی، بر تو لازم شود که میان آنها رخنه ای را معتقد شوی تا دو تا باشند. این رخنه خود مبدأ قدیم سومی گردد، و باید به سه مبدأ قدیم معتقد شوی و اگر به سه مبدأ معتقد شدی، لازم است دو رخنه میان این سه باشد و سه قدیم، پنج تا می شود و به همین تقریر شماره بالا می گیرد و تا از کثرت به لا نهایت رسد.
هشام گوید: آن زندیق به پرسش خود ادامه داد و گفت: چه دلیلی بر وجود خدای یگانه است؟ امام علیه السلام فرمود: وجود افعال دلیل است که سازنده ای آنها را ساخته. تو چون به ساختمان محکمی که مصنوع است نگاه کنی می دانی که بنایی داشته اگرچه خود بنا را ندیده ای.
زندیق: حقیقت آن خدای یگانه چیست؟
امام: چیزی است بر خلاف هر چیز دیگر که دیده ای و درک کرده ای.
[صفحه ۲۵۹]
گفته مرا به این برگردان که یک معنایی اثبات می کند و می فهماند که او چیزی است واجد حقیقت هستی جز اینکه جسم نیست، صورت نیست، محسوس نیست، قابل ستایش نیست، در حواس خمسه نیاید، اوهام درکش نکنند، گذشت روزگارها از او نکاهد و گذشت زمانها او را دگرگون نسازد. [۴۶۵].
مرحوم مجلسی در کتاب مرآت العقول در شرح این خبر می گوید: حکما در اثبات نبوت برهانی دارند که مبتنی بر مقدماتی به این شرح است:
الف. ما را آفریدگاری است توانا.
ب. آفریدگار جسمانی و مادی نیست و برتر از این است که با چشم سر، یا یکی دیگر از حواس ظاهری ادراک و احساس شود.
ج. آفریدگار حکیم است؛ یعنی به خیر و منفعت نظام جهان، دانا و به طرق صلاح مردم در زندگی و ادامه حیات آگاه است.
د. مردم در معاش و معاد خود به مدیر و مدبری که کارهای آنان را اداره نموده و طریق زندگی دنیا و نجات از عذاب آخرت را به ایشان بیاموزد، نیازمند می باشند.
به حکم ضرورت مقنن باید از نوع بشر باشد و ملک برای این معنی صلاحیت ندارد؛ چرا که قوای اکثر مردم قادر بر دیدن ملک نیست، مگر آنکه به صورت بشر متشکل شوند و فقط عده ی مخصوصی که انبیا هستند، به نیروی قدسی و روحانی می توانند ملک را ببینند، و بر فرض اینکه ملک به صورت بشر ظاهر شود و همه او را مشاهده کنند، امر بر مردم مشتبه
[صفحه ۲۶۰]
می شود.
از مقدمات بالا نتیجه گرفته می شود که:
۱٫ وجود پیغمبر و سفیر لازم است.
۲٫ سفیر باید انسان باشد.
۳٫ سفیر باید دارای مزیت و خصوصیتی باشد که دیگران فاقد آن باشند و آن مزیت همان معجزات و خارق عادات است.
۴٫ لازم است که سفیر، قوانینی را برای مردم به اذن و وحی خداوند تشریح کنند.
مناظره پنجم
از عیسی بن یونس روایت شده که ابن ابی العوجاء به خدمت امام صادق علیه السلام آمد و گفت: یا اباعبدالله آیا به من اجازه سؤال کردن می دهی؟ حضرت فرمود: هر سؤالی که می خواهی بیان نما.
ابن ابی العوجاء گفت: چقدر شما در این آستانه را می کوبید و به این سنگ پناه می برید و این خانه ای که از خاک و سنگ ساخته شده را عبادت می کنید و در میان صفا و مروه به مانند شتر گریزان هروله می کنید! هر کس در این باره عاقلانه تفکر و تدبر نماید، متوجه می شود که بنیان گذار این افعال، حکیم مدبر و صاحب نظر نمی باشد. ای اباعبدالله تو که بزرگ این گروه هستی و پدرت مؤسس آن، علت این کار را بیان نما؟
حضرت فرمودند: هر کس را که خداوند عزوجل گمراه گرداند و دلش را تاریک و از رحمت دور نماید، امر حق با نظرش موافق نیست و اصلا آمادگی اطاعت از امر خداوند را ندارد و شیطان ولی او می شود و او را هلاک می گرداند.
[صفحه ۲۶۱]
حضرت باری تعالی از تمامی بندگان خواسته که این خانه را عبادت کنند و آنها را در انجام این کار مختار نموده است. خداوند این خانه را محل انبیا و قبله نمازگزاران و… قرار داده است؛ زیرا این خانه، عظمت و جلال خداوند متعال است و خداوند این خانه را قبل از گسترانیدن زمین، ایجاد نمود.
ابن ابی العوجاء گفت: از الله یاد کردی، در حالی که او غایب است.
امام صادق علیه السلام در پاسخ فرمود: ای وای بر تو! چگونه خداوند تبارک و تعالی غایب باشد در حالی که همواره با مخلوقات خود حاضر است و شاهد آنهاست و از رگ گردن هم به آنها نزدیک تر و به اسرار آشکار و نهان آنها، آگاه است.
ابن ابی العوجاء گفت: پس خداوند در همه ی مکان هاست. ای اباعبدالله هرگاه خداوند در آسمان باشد، چگونه می تواند در زمین باشد و اگر در زمین باشد، چگونه می تواند در آسمان هم باشد؟
حضرت فرمود: آنچه تو توصیف کردی، صفت مخلوق است نه صفت خالق؛ زیرا وقتی مخلوق از یک مکان به مکان دیگری منتقل می شود، مکان اول از او خالی می گردد و از امور و حوادث مکان اول بی خبر می شود. اما هیچ مکانی از خدای عظیم الشأن خالی نیست و به هیچ مکانی نزدیک تر از مکان دیگر نمی باشد. [۴۶۶].
[صفحه ۲۶۵]
نتیجه گیری
اشاره
عقاید اسلامی، همیشه مورد بحث و بررسی مسلمانان و پژوهشگران اسلام بوده و هست و با آنکه همه مسلمانان بر این که مرجع عقاید اسلام، قرآن و حدیث است اتفاق نظر دارند، در طول سالیان و قرون گذشته، دیدگاهها و آرای متفاوتی درباره ی عقاید اسلامی پدیدار گشته است که یکی از دلایل آن اختلاف در راه و روش بحث و بررسی و استنباط می باشد.
راه مکتب اهل بیت علیهم السلام چنان که از تعلیمات و آموزشهای آنها استنباط می شود، راه فطرت است. آنها برای مردم بیان داشته اند که فهم صحیح عقاید اسلام، بدون تطبیق و هماهنگی با فطرت انسان ممکن نیست. این بیانی است که ریشه در کتاب و سنت دارد. زیرا در قرآن کریم آمده است:
فأقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن أکثر الناس لا یعلمون [۴۶۷].
با سرشتی پاک به دین روی بیاور، این فطرت الهی است که مردمان را بر اساس آن آفریده است؟ در آفرینش الهی تغییری راه ندارد. این دین استوار است ولی اکثر مردم نمی دانند.
[صفحه ۲۶۶]
خداوند در این آیه اشاره نموده که بهترین راه رسیدن به معارف دینی، راه فطرت سلیم انسانی است، فطرتی که در جوامع فاسد و تربیت های بد هم دگرگون نمی شود و هوسها و درگیریها آن را محو و نابود نمی کند. علت این که بیشتر مردم نمی توانند حق و حقیقت را به درستی دریابند آن است که خودخواهی و عصبیت، نور فطرتشان را خاموش کرده و طغیان و سرکشی، میان آنان و راهیابی فطریشان به حقایق و علوم واقعی الهی، فاصله ایجاد کرده است.
این معنی در سنت پاک احمدی نیز مورد تأکید واقع شده و در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده است:
کل مولود یولد علی الفطره فأبواه اللذان یهودانه و ینصرانه و یمجسانه [۴۶۸].
هر نوزادی بر فطرت پاک الهی به دنیا می آید و این پدر و مادر هستند که او را (با تربیت خود) یهودی و یا نصرانی و یا مجوس می کنند.
راه فطرت به هیچ وجه با بهره گیری از عقل، نقل، شهود، اشراق، و روش علمی – تجربی مخالفتی ندارد. مهم آن است که این راه به هیچ یک از ابزارهای شناخت منحصر و محدود نیست، بلکه از هر یک از این ابزارها در جای خود برای هدایت استفاده می نماید.
پیروان این مکتب قیاس و استحسان در عقیده را بی ارزش می دانند و نیز از ظن و گمان و اجتهادات شخصی در عقاید پرهیز کرده و از به کارگیری تعابیری که «بدعت» به شمار آمده اند، دوری می نمایند. از نظر آنها مناظره و مناقشه در عقاید اگر برای فهمیدن و فهماندن و همراه با
[صفحه ۲۶۷]
رعایت ادب و تقوا باشد، پسندیده است. بحث و مناظره هر گاه به مرز لجاجت و خودنمایی با سخنان زشت و خلقیات سوء رسید، امری قبیح و ناپسند بوده و اجتناب از آن برای حفظ عقیده واجب است. [۴۶۹].
برگرفته از کتاب شیوه مناظرات انبیا و امام صادق علیه السلام نوشته خانم فاطمه حسینی میر صفی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *